سال گذشته همین موقع ها گروهی داشتم از کشور لتونی. امسال هم آمده اند و امشب پروازشان در فرودگاه امام خمینی به زمین می نشیند. فردا تهران را می بینیم، بعد به شیراز می رویم. یزد، اصفهان، نطنز، کمپ متین آباد و کاشان هم در برنامه شان هست.

سال گذشته فرصت نشد گزارش سفری بنویسم. حالا چند عکس از سفر سال قبل ببینید:

تهران...

شیراز در اردیبهشت...

یادم است که این خانم بسیار تحت تاثیر فضای حافظیه قرار گرفته بود و مدتی طولانی همینطور اینجا ایستاده بود...

فالوده شیرازی...

برج خاموشان یزد...

در این گروه همه افراد طعم زندگی در حکومت کمونیستی شوروی را چشیده بودند. برایم از این طعم بسیار گفتند. برایم از روزهایی گفتند که میوه ای برای خوردن نداشتند.

بین راه جایی شقایق ها ما را مهمان کردند...

و کمپ متین آباد با رصد شبانه، شام خوش طعم و شترسواری صبحگاهی...

این خانمی که دارد دست تکان می دهد اسمش «گونترا» است. گیاهخوار است و در طول سفر بی آنکه کوچکترین دردسری داشته باشد، چیزی برای خوردن پیدا می کرد. بسیار مهربان بود و زمان ترک ما می گریست...

دوست داشت بفهمد حروف در خط فارسی چطور ترکیب می شوند و کلمات را می سازند...

به خاطر این خاطرات است که شغلم را بسیار دوست دارم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1392/02/08ساعت 19:47 توسط ژاله ابراهیمی |

چهارشنبه 28 فروردین 92 اعضای انجمن صنفی راهنمایان استان تهران گشتی نیمروزه داشتند در چند بوستان تهران. این برنامه از بوستان ملت آغاز شد که بیشترین لاله های تهران را در آغوش خود پرورانده است:

لاله های سرخ و راهنمایان خندان:

لاله ها و در پسزمینه مهشید علوی عزیز که مسؤولیت ثبت نام شرکت کنندگان را بر عهده گرفت:


بعد از گشت و گذار در میان لاله های رنگارنگ پارک ملت و شنیدن توضیحات آقای مهندس عاقل منش(از مدیران شهرداری)، به خانه مستوفی رفتیم. خانه ای قاجاری که بخشی از آن توسط شهرداری تهران به بوستانی با نام باغ ایرانی تبدیل شده است.

شهرام شهریار برای هماهنگی های این برنامه بسیار زحمت کشید. اینجا درباره مستوفی المملک و باغ مستوفی برای راهنمایان صحبت می کند:


داخل باغ ایرانی تهران:

درختان کهنسال باغ نشان از قدمت آن دارند:

این عکس(پایین) من را یاد این شعر خیام می اندازد:

ساقی گل و سبزه بس طربناک شده است                   دریاب  که  هفته  دگر  خاک  شده  است

می  نوش  و  گلی  بچین  که  تا   در نگری           گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است

بعد از باغ ایرانی به دیدن خانه مستوفی الممالک رفتیم. چون اجازه عکاسی در این خانه را نداشتیم نمی توانم تصویری تقدیمتان کنم. با اینحال این عکس را ببینید؛ سمت راست یکی از نوادگان معیرالممالک و سمت چپ یکی از نوادگان مستوفی الممالک!

از خانه مستوفی الممالک به بوستان گفتگو رفتیم. آنجا سه معمار عزیز برای ما از راز و رمزهای باغ ایرانی گفتند. خانم دکتر بیرشک، خانم دکتر کشاورزی و آقای مهندس سیروس از انجمن مفاخر معماری ایران:

از شهرداری تهران و بخصوص راهنمای عزیز «شهرام شهریار» بابت تدارک دیدن این برنامه سپاسگزارم.

+ نوشته شده در شنبه 1392/01/31ساعت 12:42 توسط ژاله ابراهیمی |

تقریباً 24 ساعت می شود که مونیخ هستیم. امروز صبح که از خواب بیدار شدیم بر خلاف پیش بینی هواشناسی با هوای برفی مواجه شدیم! با این حال گشتمان را آغاز کردیم. البته برف هم همان صبح قطع شد.

فردا روز آزاد گروه است و قرار است با مسافرانی که مایلند به داخائو برویم...

برگردیم به عقب... سفر ماجراجویانه ما از ونیز به اینسبروک(حدود 400 کیلومتر) رسید. ما از میان کوه های سر به فلک کشیده و دره های پر درخت و در کنار رودهای پرآب بهاری راهمان را ادامه دادیم تا به شهر اینسبروک در اتریش رسیدیم. شکوفه های بهاری تا اینسبروک ما را همراهی کردند:

این هم منظره ای از این شهر کوچک کوهپایه ای:

اینسبروک تله کابینی دارد که ما را تا ارتفاع 2256 متری بالا برد. از آن بالا، در سرما شهر را اینطور می دیدیم:

اگر دقت کنید رود Inn را که از میان شهر می گذرد می بینید.

این هم یکی از ایستگاه های تله کابین اینسبروک است که طراجی اش توسط معمار معروف عراقی - بریتانیایی خانم زها حدید صورت گرفته:

به شهر برگشتیم. راستی لابی هتلمان به دو فرش ایرانی مزین شده بود:

اینسبروک شهر سردی است، ببینید رستوران ها چه طور چاره اندیشی کرده اند:

بیشتر کافه ها و رستوران هایی که در فضای باز صندلی دارند، از این پولیش ها استفاده می کنند، به علاوه روی هر صندلی یک پتو هست که اگر سردتان شد، بیندازید روی پایتان...

اینسبروکی ها چنین آدم هایی هستند:

بچه ها در شهر حضوری ملموس دارند:

این هم پایان بخش گزارش اینسبروک:

بعد از اینسبروک به مونیخ آمدیم. البته در مسیر به دیدن قلعه محبوبم ناشوانشتاین رفتیم:

ناشوانشتاین جادویی... ناشوانشتاین رازآمیز...

تا بعد.

+ نوشته شده در شنبه 1392/01/10ساعت 22:42 توسط ژاله ابراهیمی |

این پست را از ونیز می نویسم...

دیروز بارانی بود و شهر را آب گرفته بود امروز. چند عکس ببینید:

اینجا میدان سن مارکو است. تا به حال اینطور ندیده بودمش.

اینهم توریست هایی که اصرار دارند کلیسای سن مارکو را ببینند:

و اینها که اصرار دارند با پرنده ها عکس بگیرند:

و این بندگان خدا که در هر شرایطی باید کارشان را انجام دهند:

در پایان یک عکس هم از رژه ای در فلورانس ببینید:

فردا صبح راهی اینسبروک در اتریش می شویم.

تا فردا...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/01/07ساعت 2:27 توسط ژاله ابراهیمی |

هوا ابری است در رم.

تا ساعتی دیگر راهی فلورانس می شویم. شهر میکل آنژ و ماکیاولی و داوینجی و دانته...

+ نوشته شده در دوشنبه 1392/01/05ساعت 10:59 توسط ژاله ابراهیمی |

سال نو همه مبارک!

ممنونم از دوستانی که با پیامک و ایمیل من را مورد لطف خودشان قرار دادند و سال نو را تبریک گفتند.

و اما ادامه گزارش سفر:

Vergina را ندیدیم. اما کوه المپ را چرا. حس بیستون را داشت:

ترموپیل را هم دیدیم، از داخل ماشین البته. از آن مدل جاهایی نبود که می شود پیاده شد و دید.

به آتن رسیدیم. لحظه سال تحویل در آتن بودیم. این هم سفره هفت سین مان:

اینجا سبزی پلو و ماهی هم پیدا می شود:

با آتن که خیلی خلوت بود خداحافظی کردیم و به دلفی آمدیم.

این بنا به افتخار پیروزی آتنی ها بر پارسیان در جنگ ماراتن ساخته شده است:

از دلفی به بندر پاترا رفتیم تا با کشتی راهی ایتالیا شویم. این مسیر یکی از زیباترین مسیرهای جهان است، بخصوص در بهار... جایی توقف کردیم:

و:

24 ساعت در کشتی بودیم تا از پاترای یونان به آنکونای ایتالیا رسیدیم و بعد رم. این دو عزیز یکی از بهترین زوجهایی هستند که در عمرم دیده ام:

و بالاخره رم.

تا بعد...

پی نوشت: هوا در تمام روزهای سفر تا به حال یار ما بوده...

+ نوشته شده در یکشنبه 1392/01/04ساعت 0:39 توسط ژاله ابراهیمی |

ساعت 20:30 از استانبول حرکت کردیم و از مرز زمینی آمدیم یونان. عبور از مرز کمی وقتمان را گرفت. اما به دیدن منظره های فردایش می ارزید. یونان غرق شکوفه است!
صبح حدود ساعت 9:30 رسیدیم به هتلمان در تسالونیکی. تسالونیکی شهر شماره دو یونان است. از نظر جمعیت. اما از آتن زیباتر است. ساحلی است کنار خلیج ترمائیک. می گویند پایتخت فرهنگی یونان است. سه هزار سالش است. فستیوال های معروفی دارد. که یکی اش چند روز دیگر شروع می شود. فستیوال فیلم مستند که 22 مارس آغاز می شود. زود رسیده ایم.

تسالونیکی یک میلیون نفر جمعیت دارد و بیشترین سرانه کافه در اروپا را. حس نیس را به من می دهد...

تسالونیکی چنین شهری است:

هنلمان را دوست دارم. City Hotel. همه چیزش یک جور حس طبیعی و گیاهی به من می دهد. امروز فهمیدم چیدمانش بر اساس اصول فنگ شویی است. این یکی از تزئینات ساده و زیبای هتل است:

به دیدن شهر رفتیم. این برج سفید است که نماد تسالونیکی شده است. بخشی از برج و باروی دور شهر بوده است. حالا موزه است.

این تاق نصرت گلریوس است. گلریوس سرداری رومی است که بر پارتها پیروز می شود و این تاق را به افتخار این پیروزی می سازد:

این خانه محل تولد مصطفی کمال آتاترک است:

این کلیسای ایاصوفیاست که در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شده است:

کلیسای سنت دیمیتریوس را هم دیدیم که بزرگترین باسیلیکای یونان است. به دیدن موزه باستان شناسی تسالونیکی رفتیم:

نمایش آثاری که از قاچاقچیان گرفته شده برنامه ویژه موزه بود. در عکسهای بالا هم تبلیغاتی در همین مورد می بینید.

موزه تسالونیکی به خاطر آثار طلایش معروف است. ببینید:

هر ویترین یک اثر هنری بود؛ از خود اثر و از نحوه نمایش اش. این تاج زرین را ببینید. 500 قبل از میلاد:

نهار Gyros خوردیم. شبیه کباب ترکی است؛ یونانی اش:

و به اتاق که آمدیم این را دیدیم، خدمه خانه داری برایمان درست کرده بودند، با نامه ای به زبان یونانی:

و غروب تسالونیکی:

راستی Pella محل تولد اسکندر مقدونی در 40 کیلومتری ماست، فرصت نشد برویم و ببینیمش. و Vergina محل دفن فیلیپ، پدر اسکندر مقدونی هم نزدیک است، شاید فردا توانستیم ببینیمش.

فردا به آتن می رویم. در مسیرمان کوه المپ، محل زندگی خدایان یونان و تنگه ترموپیل، محل وقوع نبرد ترموپیل بی صبرانه انتطارمان را می کشند.

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/12/27ساعت 11:21 توسط ژاله ابراهیمی |

ایاصوفیا

سفر 24 روزه آغاز شد. استانبول هستیم. روز دوم است که اینجاییم. تا امروز میدان تقسیم و خیابان استقلال را دیدیم، مسجد سلیمانیه، یره باتان(آب انبار زیرزمینی)، ایاصوفیا، مسجد سلطان احمد و هیپودروم را.

یره باتان

مسجد سلیمانیه

تصمیم داشتم در این سفر به دنبال نقاطی باشم که ارتباطی با سریال حریم سلطان دارند؛ مسجد سلیمانیه به دستور سلطان سلیمان ساخته شده است، مقبره سلیمان قانونی و همسرش خرم سلطان هم در حیاط این مسجد است. در نزدیکی این مسجد مقبره معمار مشهور ترک، معمار سینان هم هست. به دیدن این مسجد و مقابر رفتیم.

مقبره سلطان سلیمان قانونی و همسرش خرم سلطان(به علت تعمیرات ورود به آرامگاه امکان پذیر نبود)

یکی از راهنمایان مسجد سلیمانیه می گفت با پخش این سریال بازدیدکنندگان مسجد بسیار بیشتر شده است.

حیاط داخلی مسجد سلیمانیه

مقبره معمار سینان

حمام خرم سلطان در میدان سلطان احمد واقع شده است. از این حمام به عنوان حمام ترکی در حال حاضر استفاده می شود و برای 35 دقیقه حمام و ماساژ باید 85 یورو پرداخت.

ورودی حمام خرم سلطان

توپکاپی را فردا می بینیم و اگر فرصت بود کاخ ابراهیم پاشا را که حالا موزه هنرهای اسلامی و ترک شده است.

امروز در ویترین مغازه ها نمونه هایی از لباسهای هنرپیشه ها در این سریال را دیدم و مردی را که خودش را به شکل سلطان سلیمان درآورده بود و توریست ها می توانستند با او عکس بگیرند.

کپی جواهرات خرم سلطان هم به فروش می رود.

گویا سینما بر گردشگری تاثیر می گذارد!

پی نوشت: کاخ ابراهیم پاشا تحت تعمیر و فعلاً تعطیل است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/12/24ساعت 22:38 توسط ژاله ابراهیمی |

ششمین جشن راهنمایان هم تمام شد. به خانه برگشته ام و در این لحظه دوست دارم تصاویری از جشن را با شما قسمت کنم. می دانم که جشنی با حدود هفتصد شرکت کننده، چه حجمی از اتفاق و فعالیت را در خود دارد، چگالی عظیمی از عشق و انرژی و امید... با اینحال چشم نمی پوشم از تاریکی ها و نادانی ها.

تصاویری انتخاب کرده ام از میان عکس ها، زاویه دید من است در فرصت اندکم برای عکاسی...

اینجا دفتر تعطیلات نوست که ثبت نام تهرانی ها در آن صورت گرفت. ثبت نامی که با توجه به سهمیه کم تهران بحث انگیز شد و بعضی ها به خاطر آن رنجیده خاطر شدند. این شراره سلیمی پور است که مسوولیت ثبت نام را بر عهده گرفت. عضوی از خانواده انجمن صنفی راهنمایان تهران. که به ما یادآوری کرد چه اعضای نازنینی داریم، اعضایی که نه به خاطر محول کردن کار به آنها، که از بی کاری آزرده خواهند شد...

این هم سارا فرهنگیان عزیز است. بخش دیگری از ثبت نام بر عهده او گذاشته شد. می دانم دوست ندارد این را بنویسم، اما می نویسم؛ سارا آنقدر در تهران کار کرد که حالش بد شد و نتوانست حتی با هواپیما به ارومیه بیاید.

چند روز قبل از جشن در تهران با کمیته اجرایی جلسه ای گذاشتیم و هماهنگی ها را انجام دادیم. مهرک حصارکی و پرتو حسنی زاده برای این هماهنگی ها زحمت زیادی کشیدند. پرتو با اینکه برای جشن بسیار کار کرد، در جشن حضور نداشت.

کمیته اجرایی دیگری در ارومیه از چند روز قبل مستقر بودند، که من هم به آنها پیوستم. این محمدکاظم حلاج ثانی است که شب تا دیر وقت اتاق های هتل ها را مرتب می کند(با کمک محمد منظرنژاد)، فرهاد مرادی و مجتبی باغبانی هم آن طرف تر از خستگی رفته اند که بخوابند.

شال و بژی که مسعود شکرنیا و لیلا کشاورز عزیز طراحی و آماده کرده بودند و ما به ارومیه بردیم:

و بالاخره جشن آغاز شد:

و ما به دیدار دریاچه ارومیه رفتیم:

مائده کاووسی و خانم احسانی و من. مائده کاووسی همان راهنمایی است که طرح عدم استفاده از ظروف یکبار مصرف را داد. خیلی ها ایراد گرفتند که چرا طرح اجرا نشد، دلایل زیادی می توان برای اجرا نشدنش گفت، از جمله اینکه فاصله هست بین یک طرح و اجرای آن، بین خواست ما و پذیرش آن توسط یک رستوران دار و... با اینحال من فکر می کنم خیلی ها خودشان از ظرف هایی که همراه آورده بودند استفاده کردند و هنوز معتقدم طرح او خیلی ها را به فکر واداشت.

خانم احسانی عزیز که با حضورش جمع ما را جمع تر کرد و از این بابت از او ممنونم. وجدان بیدار و حساسی که راحت گول نمی خورد و مراقب ظرایف هست و با لحن ملایمش ایرادها را گوشزد می کند. وجودی که مدام به دنبال بهتر شدن است و جامعه گردشگری سخت نیازمند افرادی مثل اوست.

این هم آقای مرعشی است. خسته است انگار در این عکس. حق هم دارد. کار شبانه روزی برای آبروی ارومیه خسته اش کرده است. برایش آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم.

اینجا یک گوردخمه اورارتویی است که روز دوم به بازدیدش رفتیم. حس حضور در یک گوردخمه سه هزار ساله برای یک راهنمای فرهنگی بی وصف است...

ما به درون یک قلعه اورارتویی قدم گذاشتیم و آقای حاج محمدی، کارشناس ارشد باستان شناسی برایمان از پیشینه این قلعه گفتند. اطلاعات ایشان ستودنی است.

وقتی در قلعه اورارتویی بودیم پاراگلایدرها هم کارشان را آغاز کردند، قطعاً تماشای آن دشت زیبا از آسمان لذتی وصف ناشدنی داشته برای آنها که آن بالا بودند.

ماشین های آف رود هم بخش دیگری بودند در همان محوطه. من از یکی از راننده ها خواستم اجازه بدهد رانندگی کنم، قبول کرد. بالا و پایین رفتن در جایی که جاده نیست، عجیب است!

اینجا غار تمتمه است، یکی از سکونتگاه های انسان غارنشین.

بعد به قبرستانی رفتیم که تعدادی از شهدای چالدران در آن دفن شده بودند. هیچ از وجود چنین قبرستانی خبر نداشتم.

حوزه و دانشگاه:

خبرنگاران! مجتبی گهستونی به تنهایی یک خبرگزاری است. کافی است چند دقیقه ای نزدیکش باشی تا ببینی چطور خبر مخابره می کند به جهان. از کشت گندم در حریم یک اثر تاریخی گرفته تا گزارش جشن راهنمایان و... اینجا کنار محمد باریکانی نشسته است و شده اند دو خبرگزاری. محمد باریکانی را هم دیده ام که بی وقفه کار می کند. گزارش می نویسد، مصاحبه می کند، دقت می کند و...

این هم جهانی در یک مرز؛ بابک مغازه ای از همدان، نعیمه حنفی از اردبیل، ژاله کاظم زاده از اهواز، آن دو آقای صندلی آخر را نمی دانم ولی فکر کنم از مازندران هستند، علی زندی و رکسانا نیکجو هم از کرمان!

بعدازظهر روز دوم نشست تخصصی ای با عنوان نقش راهنما در توسعه گردشگری پایدار برگزار شد. مهمانان ویژه جشن آقایان محمدعلی اینانلو، هوشنگ ضیایی و اسماعیل کهرم را می بینید که درباره نقش راهنما صحبت می کنند.

به نظر من زمانی که برای پرسش های خبرنگاران در نظر گرفته شده بود، کافی نبود و خبرنگاران هم همان زمان اندک را نه به نقش راهنما در توسعه گردشگری پایدار که به دریاچه ارومیه و دیگر مسایل زیست محیطی اختصاص دادند. من این کارشان را درست نمی دانم.

بالاخره دوم اسفند ساعت 9:57 دقیقه جشن راهنمایان آغاز شد. سارا فرهنگیان که در تهران بود، برایم گفت که در 9:57 دقیقه قلبش برای جشن راهنمایان می تپیده...

شاید زیباترین لحظه جشن ششم لحظه ای بود که پیراهنی که امضای هفتصد راهنما را در آبی دریاچه ارومیه داشت، به مهمان ویژه جشن، آقای اسماعیل کهرم اهدا شد...

و به این ترتیب جشن ششم هم تمام شد. 

کسی که از او عکسی ندارم و جایش در گزارشم خالی است، مجری جشن آقای مظفری است. مظفری تنها 15 دقیقه قبل از جشن وارد سالن شد و درباره کنداکتور برنامه هیچ نمی دانست. او توانست با توجه به زمان کم اجرای قابل قبولی داشته باشد.

همینطور کارگاه های آموزشی؛ اجرای منظم و اصولی بابک مغازه ای، مکان مناسب درنظر گرفته شده و مباحث چالشی کارگاه ها رنگ و بوی دیگری به این بخش داده یود. در کارگاهی که من به همراه دوستان خوبم مهرک حصارکی، علیرضا عالم نژاد، جعفر باپیری و سارا مکیان درباره گردشگری ادبی و سفرنگاری برگزار کردیم، نفس زنده به معنای واقعی کلمه جریان داشت. حتی خودمان هم بسیار یاد گرفتیم.

خانواده آذرسینا هم دیگر افرادی هستند که بابت صبوری شان صمیمانه از آنها تشکر می کنم. آنها با بردباری خانه شان را در اختیار ما قرار دادند و رفت و آمدها و داد و بیدادهای وقت و بی وقت ما را بی آنکه خم به ابرو بیاورند تحمل کردند.

و در پایان راهنمایان عزیز ارومیه ای که بار سنگین جشن را به دوش کشیدند و آبروی آذربایجان غربی را با تلاش بی وقفه شان حفظ کردند. از آنها هم تشکر می کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/12/06ساعت 13:34 توسط ژاله ابراهیمی |

به استاد گلشن

از مطالعه اروپایی ها چند عکس گرفته ام، ببینید. حیف که در سالن صبحانه و رستوران و کافه نمی شود با دوربین به سمت مردم هدف گیری کرد...

ورودی موزه آکروپولیس، آتن:

فرودگاه بارسلون:

پرواز بارسلون به پاریس:

متروی پاریس:

نقطه سر خط.

+ نوشته شده در جمعه 1391/10/22ساعت 8:47 توسط ژاله ابراهیمی |

به استاد گلشن


این بار دوربینم را به سمت تبلیغات در متروی پاریس گرفتم. ببینید:

«امپرسیونیسم و مد» در موزه ارسی:

تبلیغ یک تئاتر کابوکی و یک تئاتر آمریکایی کنار هم:

نمایش آثار موزه لوور در شهر صنعتی لان(در شمال فرانسه):

تبلیغ برنامه های تئاتر دو شاتله:

تبلیغ برنامه های تئاتر دو لا ویل:

شن یون، اجرای موسیقی و رقص چینی:

و در پایان تبلیغ یک فیلم:

نقطه سر خط.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/10/21ساعت 19:59 توسط ژاله ابراهیمی |

پنجشنبه 9 آذر 91 ما به زندانی رفتیم که حالا موزه شده است؛ باغ موزه قصر.

در ابتدای بازدید، فیلمی دیدیم درباره سابقه این مکان و فرآیندی که منجر به تبدیل این زندان به باغ موزه شده است.

بعد، از کریدورهای زندان که حالا گالری های هنری شده اند، بازدید کردیم. همینطور که در تصویر زیر می بینید، راهنمایان موزه مجهز به بلندگو بودند.

«آب خنک» و «آب خنک خوردن» که دیگر وارد زبان ما شده است، از زندان قصر سرچشمه گرفته و داستانی دارد که راهنما برایمان گفت.

در باغ موزه قصر از تکنولوژی های جدید ارتباط با بازدیدکننده استفاده شده است. از جمله این کتابخانه دیجیتال که نمونه اش را من فقط در موزه «کشتی وایکینگ های اسلو» دیده ام.

به علاوه از کانسپچوال آرت یا هنر مفهومی هم سود برده اند.

تصویری از نیکلای مارکوف، طراح نقشه زندان.

زندان قصر محل زندانی شدن افراد مشهوری است؛ از جمله سردار اسعد بختیاری، شیر علیمردان بختیاری، لورنس عربستان، تیمورتاش، آیت الله طالقانی، احمد شاملو، بزرگ علوی، علی عمویی، فرخی یزدی و...

این سلول فرخی یزدی، شاعر و مبارز مشروطه خواه است.

مدیران موزه لطف کرده بودند و از چند نفر از زندانیان سابق خواسته بودند تا با ما همراه شوند و از خاطرات زندان بگویند.

ما به هواخوری در حیاط زندان رفتیم...

و در پایان بازدید، گفتگویی داشتیم با مدیران باغ موزه قصر و مدیر توسعه گردشگری شهرداری تهران. در این گفتگو راهنمایان با توجه به تجربیاتی که از دیگر سایت های گردشگری و موزه ها دارند، پیشنهادات و انتقادات خودشان را برای بهتر شدن باغ موزه، با مدیران در میان گذاشتند.

بازدید ما 3 ساعت زمان برد.

نگاه: بعضی ها می گویند شهرداری پول دارد که این کارها را می کند. من فکر می کنم فقط پول نیست. مدیر توسعه گردشگری شهرداری تهران به اندازه من برای این بازدید وقت گذاشت، خارج از ساعت اداری پی گیر کار ما بود و موقع بازدید شخصاً ما را همراهی کرد تا کار کارمندانش را به هنگام ارائه ببیند. در پایان بازدید با سعه صدر به پیشنهادات و انتقادات ما گوش داد و بدون تراشیدن هیچ عذر و بهانه ای، از کارمندان و مدیران زیر دستش خواست که مشکلات موجود را برطرف کنند.

+ نوشته شده در جمعه 1391/09/10ساعت 7:46 توسط ژاله ابراهیمی |

ساعت 17:00 روز 10 آگوست 2012، 20 مرداد 91، با کشتی هلسینکی را به مقصد استکهلم ترک کردیم. قرار بود شب را در کشتی بمانیم و روز بعد 9:30 صبح به استکهلم پایتخت سوئد برسیم.

کشتی که چه عرض کنم، یک شهر بود برای خودش! با خیابانی در میان، که کابین ها از پنجره ای به آن دید داشتند، با فروشگاه های متعدد و سوپر مارکتی در حد و اندازه های شهروند آرژانتین! انواع رستوران ها، از جمله رستورانی با حدود 150 نوع غذای گوناگون! استخر و سونا! برنامه های تفریحی هم که جای خود را داشتند... طبق برنامه زمانبندی که در کابین ها قرار داده شده بود، برنامه های مختلفی اجرا می شد. با آغاز حرکت کشتی گروه رقصندگان، رقص و آواز محلی و پاپ اجرا کردند...

از قبل می دانستیم که حدود ساعت 7:00 صبح یکی از زیباترین چشم اندازهای اسکاندیناوی در انتظار ماست. منطقه ای که از آن با نام Stockholm Archipelago (مجمع الجزایر استکهلم) نام برده می شود و پر جزیره ترین مجمع الجزایر دنیاست. چند عکس:

آفتاب ملایم اسکاندیناوی...

و سکوت...

آنقدر راه رفته ایم و اینقدر باقی مانده بود... آن مربع روشن استکهلم است.

در کشتی مان یک کانتر اطلاعات توریستی بود که توانستم آنجا چند بروشور و کتابچه درباره استکهلم پیداکنم. بروشوری که به دردم خورد، بروشور What on بود. فهمیدم چند ساعتی بعد از ورودمان به استکهلم می توانیم در تور رایگان ایستگاه های متروی استکهلم شرکت کنیم. ایستگاه های متروی استکهلم، یکی از جاذبه های گردشگری این شهر هستند و متروی استکهلم به «The world's longest art exhibition» معروف است. از میان 100 ایستگاه متروی این شهر، 90 ایستگاه دکوراسیون هنری دارند. قدیمی ترین آثار به دهه 50 میلادی می رسند و بعضی ایستگاه ها آثار هنری جدید دارند.

به هتل رفتیم و بعد از استراحتی کوتاه، راهی ایستگاه مرکزی مترو شدیم. همه افراد گروه آمدند. چون تعدادمان زیاد بود، با گروه های دیگر ترکیب مان نکردند و یک راهنمای اختصاصی به ما دادند... این راهنمای عزیز که با وجود سن زیادشان ما را به ایستگاه های مختلف بردند و با حوصله برایمان از آثار هنری مترو شهرشان گفتند:

هر کدام از ایستگاه ها بسته به موقعیت مکانی شان طراحی شده اند، مثلاً این ایستگاه نزدیک یک دانشگاه است و این سیب آویزان از سقف اشاره ای است به دانشمند معروف نیوتون.

و این یکی اشاره ای است به رساله تيمائوس افلاطون که در آن نظریه احجام و ارتباط آنها با عناصر اربعه مطرح می شود. اگر می خواهید درباره این نظریه بیشتر بدانید، اینجا را بخوانید.

استکهلم را «ونیز شمال» هم می نامند. این شهر بر روی 14 جزیره در دریای بالتیک و در دهانه دریاچه مالارن Malaren واقع شده است. این جزایر با پل ها و کانال ها به هم مرتبط شده اند.

روز دوم حضورمان در استکهلم، گشتی با راهنمای محلی داشتیم. این گشت با بازدید از City Hall یا همان ساختمان شهرداری آغاز شد. همان جایی که هر ساله جوایز نوبل طی مراسمی به برندگان آن اعطاء می شود. جوایز فیزیک، شیمی، پزشکی، ادبیات و اقتصاد در استکهلم به برندگان اعطاء می شود و جایزه صلح نوبل در اسلو، پایتخت نروژ. البته جایزه اقتصاد نوبل را بانک مرکزی سوئد در سال 1968 به جوایز اصلی نوبل افزود. نخستین جایزه نوبل در سال 1901 اعطاء شد و از آن زمان تا به حال، هر ساله در 10 دسامبر سالروز تولد آلفرد نوبل، شیمیدان و کارخانه دار سوئدی این جوایز به برندگان اهداء می شود. طبق وصیت نامه آلفرد نوبل جوایز باید به کسانی اهداء شود که در زمینه های پنج گانه بالا بیشترین خدمت را به نوع بشر کرده باشند.

از اتفاقات قابل توجه جوایز نوبل، یکی این است که «مهاتما گاندی» 5 بار کاندیدای جایزه صلح نوبل شد، اما هرگز جایزه را دریافت نکرد. و دیگر اینکه «ماری کوری» اولین فردی است که برنده دو جایزه صلح نوبل (شیمی و فیزیک) شده است.

اینجا حیاط داخلی ساختمان شهرداری است:

سالنی که در تصویر می بینید «سالن آبی» نامیده می شود(هر چند که رنگ آبی زیاد به چشم نمی خورد، اما این اسم بر اساس طرح اولیه بنا، روی آن مانده است). پس از اهدای جایزه نوبل در این سالن ضیافت شام برپا می شود. ارگ این سالن با 10270 لوله، بزرگترین در اسکاندیناوی است.

در طبقه دوم سالن دیگری هست که به دلیل استفاده ار موزائیک های طلایی، «سالن طلایی» نامیده می شود. از این سالن برای مراسم رقص استفاده می شود. برای من که خیلی عجیب است در مراسمی مثل مراسم اهدای جایزه نوبل، مراسم رقص هم وجود داشته باشد!

این تصویر ملکه دریاچه مالارن است که به سبک بیزانتین کار شده است. در دو طرف ملکه، اهالی شرق و غرب هستند که استکهلم را تحسین می کنند.

یکی دیگر از نقاط استکهلم که نباید از دست داد، منطقه قدیمی یا Gamla Stan است. اگر به نقشه استکهلم نگاه کنید، «گاملا استن» را مثل یک جزیره مرکزی کوچک می بینید، که مانند یک پل ارتباطی یا یک نقطه تولد، دو جزیره بزرگ دیگر را به هم وصل کرده است.

گاملا استن جایی است برای قدم زدن و در کافه ای خزیدن و با کسی گفتگو کردن...

پیش ترها گاملا استن محل زندگی قشر کارگر بوده، این مجسمه را که کوچکترین مجسمه توریستی شهر است، به یاد کارگران خسته ای که از کار به خانه می آمده اند، ساخته اند و اینجا گذاشته اند. مردم مهربان استکهلم هم برای کارگر کوچک، خوراکی و پول می گذارند.

چقدر فرهنگشان با ما فرق می کند..............

بعدازظهر از راهنمای سوئدی خداحافظی کردیم و به چند موزه رفتیم. اول موزه اسکانسن Skansen. این موزه را مینیاتور سوئد یا سوئد کوچک هم می نامند. در باغی بزرگ، آنچه را که باید در سوئد ببینید، می بینید. خانه های قدیمی، مدرسه ها، مزارع، حیوانات، ابزار کشاورزی و...

این تصویر، اتاق پذیرایی یک معلم را در یک روستا، در قرن نوزدهم نشان می دهد:

این خانه یک کشاورز است، کدبانوی خانه در حال بافتن بافتنی است...

این هم سواری برای بچه ها...

در موزه اسکانسن، زندگی جریان دارد و از همه رده سنی افراد در آن حضور دارند. حتی بچه ها...

بعد به موزه واسا Vasa رفتیم. جایی که خیلی دوست داشتم ببینم.




ناتمام است هنوز...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/08/24ساعت 20:28 توسط ژاله ابراهیمی |

از هلسینکی تا تالین پایتخت کشور استونی حدود 80 کیلومتر فاصله است. تالین در سال 2011 (همراه تورکو در فنلاند) پایتخت فرهنگی اروپا بوده است. منطقه قدیمی شهر تالین در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شده است. تالین قدیمی ترین پایتخت اروپای شمالی است. این دلایل و اصرار یکی از اقوام مقیم هلسینکی برای دیدن تالین، ما را به این شهر کوچک(با جمعیتی حدود 400 هزار نفر)، قدیمی و زیبا کشاند.

از هلسینکی کشتی های متعددی هر روز به تالین می روند. تالین ارزان است، بسیار ارزان تر از هلسینکی. اهالی هلسینکی ترجیح می دهند تعطیلات آخر هفته شان را در هتل ها، رستوران ها، کافه ها و بارهای ارزان قیمت تالین بگذرانند، مایحتاج هفته بعدشان را از تالین بخرند و یکشنبه شب با روحی آرام و دستانی پر به هلسینکی برگردند.

من کشتی های خط Tallink را انتخاب کردم، برای 18 نفر از افراد گروه بلیط گرفتم و به تالین رفتیم. ساعت 10:30 صبح روز 9 آگوست 2012 ما روی عرشه کشتی بزرگی بودیم که بندر غربی هلسینکی را به مقصد تالین ترک می کرد. خلیج فنلاند را طی کردیم و ساعت 12:30 به بندر تالین قدم گذاشتیم.

عکسی از فضای داخلی کشتی:


در بندر بلیط اتوبوس Hop on - Hop off  گرفتیم تا ما را به بخش قدیمی شهر ببرد. از قسمت های مدرن شهر گذشتیم و به یاد آوردیم که تالین یکی از ده شهر برتر دنیا در زمینه فن آوری دیجیتال است. خیلی زود به بخش قدیمی شهر رسیدیم. انگار وارد یکی از افسانه های اروپایی شده ایم... خانه های کوچک قرون وسطایی، جوان هایی با لباس های محلی، شور و هیاهوی مردم در رستوران های سنتی و...

این تصویری است از کلیسای جامع تالین که به نام کلیسای الکساندر نوسکی نامیده می شود. هر چند که به سبک کلیساهای قرن 17 روسیه ساخته شده است، اما چندان قدیمی نیست، سال 1900 ساخت آن به اتمام رسیده است. این کلیسا بر روی تپه ای واقع است که به Toompea معروف است.

از Toompea راهی میدان شهرداری که همان میدان اصلی شهر قدیم است، شدیم. در اروپا در شهرهایی که بافت های قدیمی دارند، از این بافت حفاظت می شود، در بخش های بزرگی از شهر که جزو منطقه قدیمی هستند، عبور و مرور هر گونه وسیله نقلیه ممنوع است.

از چنین کوچه هایی که با نوای ساز و آواز محلی روح گرفته اند، به پایین تپه جاری شدیم...

در تالین مردم علاقه زیادی به پوشیدن لباس محلی دارند. این عروس و داماد جوان را ببینید...

و این خانم فروشنده را، که در میدان شهرداری بساطی دارد...

و این پسر جوان را...

و این یکی را...


این میدان شهرداری است:

مردم تالین آدم هایی هستند که چنین عروسک هایی می سازند...

و رستوران هایشان چنین فضایی دارد...

شهر قدیم شلوغ و پر هیاهو بود. مدتی ماندیم، نهار خوردیم و به هر کوچه و پس کوچه ای سرک کشیدیم. بعد راهی قسمت پایینی شهر قدیم شدیم.

این یکی از دروازه های قدیمی باروی قرن چهاردهمی شهر است که به نام Vitu Gate خوانده می شود و در بخش پایینی شهر قدیم واقع است. در واقع اینجا ورودی شهر قدیم است.

تا ساعت 18:30 در تالین ماندیم و بعد راهی بندر شدیم. 19:30 با خاطره ای خوش، با همان کشتی که آمده بودیم، به هلسینکی بازگشتیم.

+ نوشته شده در شنبه 1391/08/13ساعت 10:19 توسط ژاله ابراهیمی |

هلسینکی دختر بالتیک نامیده می شود و این مجسمه هلسینکی را به هنگام تولد در دریای بالتیک نشان می دهد.


رفته بودم هلسینکی. شمالی ترین پایتخت اروپا. شهر کوچکی است با جمعیتی حدود ششصد هزار نفر. کوچه های ساکت و مردم آرام. همه انگلیسی می دانند، با هر فروشنده و راننده ای می توانی راحت انگلیسی حرف بزنی...

مصطلح است که فنلاند را هم جزو اسکاندیناوی می گویند، اما اسکاندیناوی به کشورهای سوئد، نروژو و دانمارک گفته می شود. با این حال نزدیکی و شباهت زیادی بین فنلاند و این سه کشور هست، از این رو وقتی درباره مشترکاتشان صحبت می شود، آنها را کشورهای شمالی Nordic Countries می گویند. توضیح دیگر اینکه زبان های سوئدی، نروژی و دانمارکی ریشه مشترک اسکاندیناویایی دارند، اما زبان فنلاندی از ریشه زبان های سامی است و به زبان های مجاری و استونیایی نزدیک است.

برگردیم به هلسینکی... هلسینکی نقطه ای است بین روسیه و سوئد. جایی که سالها بین این دو کشور دست به دست می شده... حالا با اینکه فقط 6 درصد مردم به زبان سوئدی حرف می زنند، همه تابلوها به دو زبان فنلاندی و سوئدی نوشته شده است. فنلاند جزو منطقه یوروست و یک ساعت و نیم با ایران تفاوت ساعت دارد.

امسال دویستمین سال پایتختی هلسینکی است(از 1812) و همه جا می شود آثار جشن دویستم را دید. به علاوه امسال هلسینکی پایتخت طراحی جهان هم شده است...

اینجا همه چیز ساده است. بی پیرایه است. طراحی ها تا حد بدوی شدن ساده است...

در هلسینکی به دیدن میدان سِنِیت Senate Sq رفتیم. اینجا معروفترین میدان شهر است. با کلیسای جامع لوترن اش که در کتاب های معرفی هلسینکی قبل از هر جاذبه دیگری خودش را به گردشگران نشان می دهد...

هوای هلسینکی را می بینید؟ سرد بود و با اینکه اواسط مرداد بود، فنلاندی ها می گفتند پاییز دارد شروع می شود... در این میدان سنیت غرفه هایی بود برای نمایش و فروش Design های جدید، از کلاه گرفته تا لباس و زیورآلات... با قیمت هایی نجومی... در عکس بالا چند تا از این غرفه ها را می بینید.

نزدیک میدان سنیت منطقه ای هست به نام Design District که می شود ساعتی در مغازه های آن گم شد و از طرح های خلاقانه اشیاء لذت برد.

در هلسینکی به دیدن کلیسای صخره ای یا همان Church of the Rock رفتیم. بی اغراق بگویم که یکی از عجیب ترین و تاثیرگذارترین کلیساهایی بود که به حال دیده ام... Church of the Rock نمای خاصی ندارد، در واقع اصلاً نما ندارد، بنایی است غار مانند در دل صخره ای گرانیتی. اما داخلش فوق العاده است... سنگ، سادگی، موسیقی و گنبد بزرگی که مثل چتر آسمان احاطه ات کرده... آکوستیک خوبی دارد و برای اجرای کنسرت هم از آن استفاده می شود. همین کلیسای عزیز سالانه بیش از نیم میلیون بازدیدکننده دارد. روی ما سیاه!

اینجا خدای مهربان با انسان ها حرف می زد و برایشان پیغام هایی گذاشته بود، به همه زبانی حتی به فارسی!

یکی دیگر از جاذبه های گردشگری هلسینکی پارک سیبلیوس Sibelius Park است. این پارک نامش را از جان سیبلیوس، آهنگساز معروف فنلاندی در قرن نوزده گرفته است. در این پارک مجسمه بزرگی وجود دارد شبیه لوله های ارگ، زیرش که بایستی باد موسیقی خودش را برایت می نوازد... خالق این مجسمه خانم Elia Hiltunen است. لوله های ارگ را شبیه درختان یک جنگل طراحی کرده.


این هم مجسمه جان سیبلیوس.

خیابان Esplanadi خیابان اصلی هلسینکی است. در واقع یک بلوار پهن است با فضای سبزی در میان، که به حیات خلوت اهالی هلسینکی معروف است. در این حیات خلوت، انواع و اقسام کنسرت ها اجرا می شود. هر گوشه ای یک سری صندلی گذاشته اند و گروهی در یک کانتینر سیار دارند موسیقی اجرا می کنند. البته همیشه اینطور نیست.

بازار بندری هلسینکی هم برای توریست ها جذاب است.

اینجا می شود انواع و اقسام کارهای چوبی را پیدا کرد. این سبک خاص کارهای چوبی فنلاندی هاست، البته در اسکاندیناوی همه جا می شود چنین کارهایی دید.

انواع berry های وحشی هم در این بازار یافت می شود. یکی از یکی خوشمزه تر...

نزدیک بندر یک بازار سرپوشیده هم هست که انواع خوراکی بخصوص خوراک های دریایی دارد. سالمون دودی یکی از این خوراک هاست که فنلاندی ها با انواع طعم ها و افزودنی ها درستش می کنند.

در کشورهای شمالی شما با نوع خاصی از آشپزی روبرو نمی شوید. به جز چند غذای محدود که با محصولات دریایی درست می شوند، انتخاب دیگری نداری. این است که بازار انواع رستوران های تای، چینی، هندی و... داغ است.

+ نوشته شده در جمعه 1391/08/12ساعت 22:0 توسط ژاله ابراهیمی |

اثری از ویگه لاند در پارک فروگنر، اسلو، نروژ

تقویم ام را نگاه می کنم، از آغاز تابستان تا به حال، هفت سفر پشت سر هم...

از 13 تیر تا 24 تیر، آتن، بارسلون و پاریس بوده ام. از 30 تیر تا 12 مرداد، رم، بارسلون، پاریس و آمستردام. از 17 مرداد تا 30 مرداد هلسینکی، تالین، استکهلم، گوتنبرگ، اسلو و کپنهاگ، گل سفرهایم! باز از 2 شهریور تا 15 شهریور، آتن، بوداپست، پراگ، سالزبورگ و وین. از 24 تا 27 شهریور یک سفر کاری دیگر به مقصدی که ناگفته بماند بهتر است. از 4 تا 13 مهر همراه یک گروه نازنین از چک و اسلواکی، تهران، کاشان، ابیانه، اصفهان، یزد و شیراز را راهنمایی کرده ام و از 15 مهر تا 17 مهر دو مسافر VIP یونانی را در شیراز، اصفهان و تهران همراهی کرده ام.

این یک مقدمه بود تا کم کم به شرح این سفرها بپردازم و برایتان از آنها بگویم...

+ نوشته شده در جمعه 1391/07/28ساعت 9:33 توسط ژاله ابراهیمی |


مزرعه گندم و درخت سرو، ونسان ونگوگ، 1889

از رم، بارسلون، پاریس و آمستردام می آیم. دیشب آمدم. راهنمای یک گروه 30 نفره بودم در سفری 13 روزه. رم و بارسلون و پاریس را که بارها رفته ام و اینجا نوشته ام درباره شان، می ماند آمستردام. آمستردام را بار دوم بود که می دیدم. شهر عجیبی است. آزادی بی حد و حصرش عجیبش کرده است.

نکته اینکه دومین بار است که به آمستردام می روم و شانس بازدید از موزه ونگوگ را پیدا نمی کنم. ونگوگ یکی از نقاشان مورد علاقه من است. دفعه قبلی را یادم نیست که چرا نشد، اما این بار به سرقت رفتن پاسپورت یکی از مسافران، من را راهی لاهه کرد و فرصت دیگری برای دیدن آثار ونگوگ پیدا نکردم.

قضیه پاسپورت را می نویسم شاید برای شما هم اتفاق بیافتد. داستان از این قرار بود که زوج جوانی که همراه ما بودند(برای ماه عسل)، چند ساعت قبل از پرواز بارسلون به پاریس به من خبر دادند که یکی از پاسپورت ها و مبلغ 700 یورو را از آنها دزدیده اند. فرصت زیادی نداشتیم. همراهشان راهی اداره پلیس شدم. پلیس برای تنظیم گزارش سرقت حداقل 2 ساعت وقت لازم داشت و ما حدود یک ساعت وقت داشتیم... با سفارت ایران در مادرید تماس گرفتم. گفتند در این زمان کم نمی توانند برایمان کاری کنند. به علاوه آنها مادرید بودند و ما بارسلون.

به هتل رفتیم. آن مسافر بدون پاسپورت نمی توانست همراه ما پرواز کند. اتوبوس ها و قطارهایی را که همان شب به پاریس می رفتند چک کردم که اگر نتوانست پروازی بیاید، زمینی آن مسیر را طی کند. نکته اینکه اتوبوس و قطار در اروپا پاسپورت را کنترل نمی کنند. آن مسافر را همراه گروه به فرودگاه بردم. پرواز Vueling گزارش پلیس را که همانجا در فرودگاه به سرعت برایمان آماده کردند، به جای گذرنامه نپذیرفت. ایر فرانس یک ساعت بعد از Vueling پروازی به پاریس داشت. و گزارش پلیس را قبول داشت. بلیط ایرفرانس را برای آن مسافر گرفتم و او یک ساعت بعد از ما به پاریس پرواز کرد و به همسرش که به پهنای صورت اشک می ریخت، پیوست.

در پاریس تعطیلات آخر هفته بود و سفارت ایران تعطیل بود. اما جای شکرش باقی بود که مسیر پاریس تا  آمستردام را با اتوبوس طی می کردیم و کنترل گذرنامه نداشتیم. در آمستردام، روز بعد که روز آزاد گروه بود، این مسافر را به لاهه بردم(سفارتخانه ها در لاهه هستند)، سفارت ایران در لاهه، برگه خروجی برای این مسافر صادر کرد و بالآخره توانست با آن برگه همراه دیگران به ایران برگردد...

و این شد که نتوانستم موزه ونگوگ را ببینم و از آثار دوست داشتنی او برای مسافران بگویم....

نکته های دیگر:

1. در لوور فرصتی دست داد که بخش مصر را دقیق تر و بهتر ببینم. یک مومیایی هم دیدم... اولین بار بود که می دیدم.

2. در لوور اثری از ال گرکو دیدم که آن هم اولین بار بود. ال گرکو را همیشه دوست داشته ام.

3. در بارسلون آکواریوم را دیدم، چنگی به دل نمی زد.

4. رقص فلامنکو این بار حرفهای جدیدی برایم داشت، آن وقت ها که دیده بودم، بچه بودم و انگار سرم نمی شد!

5. در رم راهنمای فوق العاده ای داشتیم به نام کارل! جاهایی از رم را به ما نشان داد که نمی شناختم.

6. برای اولین بار در یک پرواز خارجی با ایران ایر پرواز کردم. تجربه بسیار دلپذیری بود. پرواز مستقیم و بدون ترانزیت، مهماندارهای هم زبان، خلبان خوب، غذای قابل خوردن، بار 30 کیلویی و بالآخره نوستالژی «ایران ایر»، این پرواز را برای من دلپذیر کرد.

+ نوشته شده در جمعه 1391/05/13ساعت 23:47 توسط ژاله ابراهیمی |

دوستان زیادی در وبلاگ برایم پیغام می گذارند و یا ایمیل می فرستند که می خواهیم به این کشور و آن کشور سفر کنیم، اطلاعات نداریم، لطفاً برایمان اطلاعات بفرست. یک نمونه اش این کامنت است:

سلام
ما امسال تابستان قصد سفر به بوداپست و وین و براتیسلاوا و پراگ را داریم
اگر مطلب لازم به ذکری هست خوشحال می شوم که بفهمم...
البته ما بدون راهنما می رویم...

و پاسخ من: من سعی می کنم تا جایی که زمان محدود و مشغله کاری ام اجازه بدهد، از هر سفر سفرنامه یا گزارشی در این وبلاگ بنویسم. در این سفرنامه ها و گزارشات سعی می کنم علاوه بر ارائه اطلاعات تاریخی و فرهنگی و هنری و...، نکات کاربردی سفر را هم اضافه کنم.

موضوع بندی وبلاگ هم به صورتی است که هر کسی به راحتی می تواند به اطلاعات کشور مورد نظر خودش دسترسی داشته باشد(با کلیلک کردن روی نام کشور که در سمت چپ صفحه آمده است). با وجود این، دیگر نوشتن چنین کامنت هایی، کمی کم لطفی است... من سفرنامه بوداپست، وین و براتیسلاوا را نوشته ام و مطلبی هم درباره چک و پراگ برای روزنامه جام جم نوشته بودم که در وبلاگم گذاشته ام... و شما دوست عزیز می توانید به راحتی آنها را بخوانید...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/04/29ساعت 11:19 توسط ژاله ابراهیمی |

دوشنبه 25 اردیبهشت راهنمای یک گروه از کانادا بودم. هر سه پزشک و متخصص پوست بودند. یکی شان اصالتاً چینی بود، یکی اصالتاً هندی و آخری هم اصالتاً ایرانی. روز خوبی با هم در تهران داشتیم.

نکته جالبی که از این تور در ذهنم مانده، چیزی است که آن مسافر چینی گفت. او در کانادا به دنیا آمده و بزرگ شده، اما به هر حال چهره چینی دارد. می گفت در کانادا به آدمهایی مثل من می گویند «موز!»، چون ظاهرمان شبیه نژاد زرد است، اما باطناً مثل نژاد سفید هستیم!

از آنها پرسیدم که آیا به موطن اصلی شان رفته اند یا نه، هر سه رفته بودند و جالب اینکه هیچکدام دیگر حاضر نبودند آنجا زندگی کنند....

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/03/01ساعت 11:49 توسط ژاله ابراهیمی |

پنج شنبه 28 اردیبهشت 91 به دعوت دیناچراغوند عزیز، همراه گروهی که اکثراً راهنما بودند برای یک بازدید خاص به موزه فرش رفتیم. ما این موزه را همراه یکی از راهنمایان موزه فرش دیدیم. این بازدید به هدف کمک به تالیف کتاب موزه فرش صورت گرفت. من شخصاً چیزهایی یاد گرفتم.

راهنمای موزه به ما گفتند که موزه فرش ایران، تنها موزه دنیاست که انحصاراً به فرش اختصاص داده شده. اگر درست باشد، می دانید چقدر می توان روی همین موضوع تبلیغ کرد؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/03/01ساعت 11:49 توسط ژاله ابراهیمی |

روز 5 فروردین راهی بریزبن شدیم. گشتی یکروزه داشتیم در این شهر زیبا و مدرن. در بریزبن پل استوری را دیدیم، بنای یادبود کشته شدگان ارتش مشترک استرالیا و نیوزیلند را که آنزاک نامیده می شود، ساختمان گمرک قدیم را و گالری هنر را...

بعد از ظهر هم به کوه کوتا Mt. Cootha رفتیم و از هوای تمیز و منظره دلچسب آنجا لذت بردیم. هرچند رستورانی که غذای حلال داشته باشد، آنجا نبود و بعضی از مسافران مجبور شدند سالاد بخورند... وای! حالا که دارم این سفرنامه را می نویسم یادم می افتد که عجب راهنمای نابلدی داشتیم... برای نهار 15 دقیقه وقت داد به گروه و هرچقدر من اصرار کردم که کافی نیست، او انکار کرد که کافی است! تازه وقت هم داشتیم! بالاخره مسافران بعد از 45 دقیقه برگشتند! حق هم داشتند... 

کرستین Kerstin، راهنمای ما هر موضوع را چندین بار تکرار می کرد و حوصله مسافران را سر می برد... به علاوه، اطلاعات را از روی کاغذ می خواند! اینجور وقت ها کار ما راهنمایان دو چندان می شود. چون علاوه بر مدیریت و هدایت گروه، باید راهنمای محلی را هم هدایت کنیم.

آلدا، راهنمای ملبورن مان هم تعریفی نداشت... 

بگذریم! اینجا پارکی در بریزبن است و جناب عبایی درباره این گیاه دارند توضیح می دهند...

منظره ای دیگر از همان پارک...

و اما بهترین تجربه ما در بریزبن، بعد از ظهر آن روز رقم خورد. ما به بزرگترین مرکز نگهداری کوالا در جهان رفتیم، لون پاین Lone Pine (کاج تنها) خانه امن کوالاهاست، جایی که حتی برای کوالاها خانه سالمندان هم دارد!

علاوه بر کوالا، حیوانات دیگری هم در لون پاین نگهداری می شوند... از جمله این پرنده که اسمش را نمی دانم.

یا این یکی...

اینجا کانگورو هم هست و شما می توانید تا جایی که می خواهید به آن نزدیک شوید...

مسافران ایرانی و کانگوروها... راستی امسال خیلی از ایرانی ها استرالیا را به عنوان مقصد نوروزی شان انتخاب کرده بودند...

در لون پاین، پلاتی پوس، شیطان تاسمانی(که حیوان عجیب و ترسناکی بود برای من)، وامبت(که چیزی بین موش و خوک بود)، گونه ای تمساح و اِمو(که گونه ای شترمرغ است) دیدیم.

جالب اینکه بر روی نشان ملی استرالیا، دو حیوان "کانگورو" و "اِمو" دیده می شوند. می گویند به این خاطر که این دو حیوان نمی توانند عقب عقب راه بروند!

از بریزبن به گلدکوست برگشتیم و شبی دیگر در هتل هیلتون در اتاق های رو به دریایش، استراحت کردیم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/01/29ساعت 10:46 توسط ژاله ابراهیمی |

عجب شهری است این گلدکوست! بهشت است. فقط این تصاویر را ببینید...

مردم بهشت...

کارگران بهشت دارند پیاده رو را تعمیر می کنند. آنقدر تمیز کار می کردند که دلم نیامد عکس نگیرم...

این هم گروه ما...

این آقایی که در تصویر می بینید، آقای عبایی است. ایشان دکترای گیاهشناسی یا رشته ای شبیه این دارد(یادم رفته). اینجا از دور این درخت را دیدند و به من گفتند: «این درخت بیمار است...»

و علت بیماری را به من نشان دادند...

در گلد کوست همه ورزش می کنند...

در استرالیا 112 هزار و 600 نفر نجات غریق وجود دارد که سالانه یک میلیون و 400 هزار ساعت صرف پاییدن سواحل می کنند. آنها در سال حدود 10 هزار نفر را از خطر غرق شدن نجات می دهند.

گلد کوست شهری تفریحی است و سواحل زیبا و در دسترس و مجانی دارد. فقط به خاطر خطر حمله کوسه ها نباید قبل از روشن شدن هوا و بعد از تاریک شدن هوا، شنا کرد. مسافران در طول روز نیز فقط مجاز به شناکردن در محدوده هایی هستند که بین پرچم ها زرد و قرمز مشخص شده اند و نجات غریق ها چشم از آنها بر نمی دارند. شنا در اقیانوس کار ساده ای نیست و معمولا کسانی که در اقیانوس غرق می شوند بیشتر توریست هستند تا افراد محلی. اگر در حین شنا کردن متوجه شدید که موج شما را می کشد، دست و پا نزنید و آرامش خود را حفظ کنید. کافی است دستتان را بالا بگیرید تا غریق نجات متوجه شود و نجاتتان بدهد.

در این تصویر غریق نجات خندانی را می بینید که پرچم را دیگر دارد بر می دارد...

بعد از ظهر روز دوم حضور در گلد کوست پیاده روی طولانی و دلچسبی داشتیم در کنار ساحل و در شهر... اینجا یاد علی علی اسلام افتادم که می گفت: «پیاده باید سفر کرد، وقتی با ماسین می روی، خیلی چیزها را نمی بینی...»، ببینید ما چه دیدیم! این پرندگان رنگارنگ را در یک پارک در مسیر...

زیبایی میدانی در گلدکوست...

چیزی که در گلدکوست فراوان است، کافه و بار و دنس کلاب است. حتی تور کافه و بار هم برگزار می شود که از قبل باید رزرو کرد، چون مشتری پروپاقرص زیاد دارد... این عکس را ببینید... تظاهرات نیست، همان تور شبانه است که شامل بازدید از 5 کافه و بار می شود!

یک روز را هم رفتیم بریزبن و روز آخر را هم پارک های تفریحی گلدکوست جیغ همه را در آوردند... Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

گلد کوست 4 پارک تفریحی خارج شهر و یک پارک تفریحی آبی داخل شهر دارد. پارک داخل شهر Sea World است که امکان دیدن حیوانات را هم دارد.

3 پارک تفریحی خارج شهر عبارتند از:

Wet & Wild  که یک پارک آبی است.

Movie World که کمپانی برادران وارنر آن را ساخته است و بیشتر بازی های شهربازی ها را دارد. و بعضی شخصیت های فیلم های این کمپانی را هم می شود آنجا دید. گویا بدل کاری هم می شود کرد. که البته محلی ها می گفتند پارک کسل کننده ای است.

Australian Spectacular که نمایشی شبانه دارد با اسب و...

سه پارک بالا کنار هم هستند.

Dream Worldو   که کمی دورتر است اما هم برای بزرگسالان و هم برای بچه ها وسایل بازی دارد. هم بازی های خشکی و هم آبی. جذاب است و برای یک روز لذت بردن کاملا مناسب است. من این یکی را به توصیه محلی ها انتخاب کردم و خیلی خوش گذشت...............

از گلدکوست به این پارک ها اتوبوس رفت و برگشت دارد. ما 2 ون اجاره کردیم.

ورودی پارک ها همه شان 79 دلار است. برای یک روز. Dream World اگر هم بلیط آبی را بگیرید و هم خشکی را می شود 90 دلار.

برای گروه های 20 نفره و بیشتر 20 درصد تخفیف می دهند.

راستی گلد کوست امکان بانجی جامپینگ هم دارد....

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/01/29ساعت 10:27 توسط ژاله ابراهیمی |

نوروز 91 راهنمای گروهی 28 نفره از هموطنان عزیزی بودم که استرالیا را برای آغاز سال نو انتخاب کرده بودند. گروهی که تا پایان سفر همراه و همگام من شدند و از خود خاطرات شیرینی را در ذهن من باقی گذاشتند...

28 اسفند ساعت 13:00 همدیگر را در فرودگاه امام خمینی ملاقات کردیم و بدین ترتیب سفرمان آغاز شد. با پرواز عالی الاتحاد راهی ابوظبی شدیم. تقریباً 2 ساعت پروازمان طول کشید. بعد از 3 ساعت ترانزیت در فرودگاه ابوظبی، پروازی 14 ساعته را به ملبورن آغاز کردیم. پروازی که با تدابیر الاتحاد خسته کننده نشد.

29 اسفند ساعت 19:20 به وقت محلی وارد ملبورن شدیم. آلدا راهنمای محلی منتظر ما بود. مستقیم به هتل رادیسون رفتیم.

روز بعد 1 فروردین گشت شهری داشتیم، باز هم با آلدا، راهنمای استرالیایی ایتالیایی الاصل که خیلی هم به تبار ایتالیایی خود، می بالید. در گشتمان خیلی مکان ها را دیدیم که من چند تایی را انتخاب کرده ام، که در حوصله این وبلاگ و وقت تنگ خودم باشد... ببینید:

ما به باغ فیتزروی رفتیم برای دیدن کلبه کاپیتان کوک معروف.

در این باغ گلخانه ای با گلهای زیبایی وجود دارد که من عکس هایشان را اینجا گذاشته ام...

کلیسای سنت پاتریک را هم دیدیم...

این ارگ کلیساست که بسیار بزرگ بود....

ما به دیدن ساختمان قدیمی گمرک و نمایشگاه سلطنتی ملبورن(که در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شده) هم رفتیم. 

سال تحویل به زمان ملبورن ساعت 16:10 دقیقه بود، که همه در لابی هتل جمع شدیم سال نو را با هم آغاز کردیم... و یکراست رفتیم برای صرف شام استقبال که در رستوران Crown Tower Kitchen Workshop تدارک دیده شده بود. خیلی خوش گذشت به همه...

این هم تابلوی مرکز نمایشگاه های ملبورن است، که در مسیر گرفته ام:

همان اول فروردین تدارکات تور یکروزه جاده اقیانوس را دیدم و همه مسافران برای شرکت در این تور ثبت نام کردند. مشکل کارت های اعتباری کمی اذیتم کرد و مجبور شدم هزینه تور را بصورت نقدی از مسافران دریافت کنم و در زمان کوتاهی که تا تحویل سال داشتم(گشت شهری حدود 13:30 تمام شد و برای تبدیل پول همراه مسافران به صرافی رفتم که تا 14:30 طول کشید) به دفتر فروش آژانس اجرا کننده تور رفتم، کل هزینه را پرداختم و حدود ساعت 16:00 به هتل بگشتم. 16:10 هم که سال تحویل بود و بعد هم که راهی مراسم شام شدیم... اگر کارت اعتباری داشتیم اینقدر اذیت نمی شدم.

به هر حال روز بعد راهی تور جاده اقیانوس شدیم... اینجا یکی از اولین توقف های ما در این مسیر زیباست و شما در تصویر، کاگرانی را می بینید که برای ساختن این جاده زحمت کشیده اند و این یادبود به پاس زحماتشان ساخته شده...

در مسیر زیبای جاده اقیانوس، راهنما-راننده اطلاعات بسیاری درباره جغرافیا، گونه های گیاهی و حیوانی و شهرهای سر راه به مسافران می دهد. و چند بار هم برای عکس گرفتن، صرف چای و تنقلات و ... توقف می کند. ما حتی در مسیر اولین کوالاهای سفرمان را که روی درختان آویزان شده بودند، دیدیم... چند عکس گذاشته ام از مکان هایی که در مسیر دیدیم:

این یکی را London Bridge می گویند:

در پایان مسیر به صخره های 12 حواری رسیدیم که آرش وصف آنها را نوشته... همانجایی که یکی از زیباترین سواحل صخره ای دنیاستو تو می توانی با هلی کوپتر آن را از بالا ببینی...

شب حدود ساعت 20:00 به هتل بازگشتیم.

توصیه های سفر به ملبورن:

چون پرواز طولانی است و امکان Jet Lag وجود دارد، بهتراست روز قبل از پرواز، خوب و زیاد بخوابید و غذای سبک میل کنید.

توصیه می کنم در هواپیما زمانی که فرم های اطلاع رسانی موارد غیرمجاز ورور به استرالیا به شما داده می شود آن را به دقت پر کنید. اگر انگلیسی نمی دانید از کسی کمک بگیرید.

در استرالیا مسیر رانندگی و حتی پیاده روی مردم از سمت چپ است.

حدود قیمت تاکسی در ملبورن برای مسیری در حدود میدان ولیعصر تا ونک، کمتر از 10 دلار استرالیاست.

سوغات و صنایع دستی خاصی که مخصوص و ساخته خود استرالیا باشد، معمولاً همان کارهای هنری Aboriginal هاست که چینی ها هم دست به کار شده اند و کپی های چینی این آثار همه جا با قیمت پایین یافت می شود.

سیم کارت های متنوعی را می توانید از سوپرمارکت های Seven-eleven تهیه کنید. قیمت سیم کارت 2 دلار استرالیاست. اما شارژ ندارد. شارژهای 10، 20 و ... دلاری می توانید تهیه کنید. سیم کارت ها یکبار مصرف نبوده و در سفرهای بعدی هم می توان از آنها استفاده کرد. برای رجیستر کردن سیم کارت باید از دستورالعملی که روی پاکت یا دفترچه همراه سیم کارت نوشته شده استفاده کرد. از طریق سایت اینترنتی شرکت مربوطه می توانید سیم کارت خود را رجیستر کرده و شماره تلفن آن سیم کارت را دریافت نمایید. کار سختی نیست، فقط باید چند فرم را پر کنید. برای شارژ سیم کارت لزومی به استفاده از اینترنت نیست و از طریق شماره گیری شماره ای خاص که در دفترچه سیم کارت آمده، می توانید این کار را به راحتی انجام دهید. اگر انگلیسی نمی دانید، کار کمی سخت می شود...

به مسافرانی که نمی خواهند زیاد پول خرج کنند، توصیه کنید از خوارکی های آماده سوپرمارکت های بزرگ استفاده کنند. مثل اروپا، غذاهای آماده گرم و ارزان را می شود در سوپر مارکت ها پیدا کرد. آب معدنی و میوه و نان هم در سوپر مارکت های بزرگ، قیمت مناسبی دارد.

آب شیر در استرالیا قابل شرب است.

برای تبدیل پول سراغ بانک ها نروید، چرا که نرخ تبدیل ارز در صرافی ها بهتر است.

شهر از نظر فرهنگی و ورزشی قابل توجه است.

خیابان های معروف شهر برای گشت و خرید عبارتند از خیابان Bourke، خیابان Collins  و خیابان Queen.

میدانFederation  هم برای گشت خوب است.

در صورت امکان از شرکت های برگزار کننده تورهای اختیاری بخواهید که اجازه ترجمه را به شما بدهند، در غیر اینصورت، تور خسته کننده خواهد شد.

مسیر جاده اقیانوس کمی پیج و تاب دارد، قرص های مخصوص کسانی که Motion sickness دارند، همراه داشته باشید.

در ملبورن تورهای مختلفی را به عنوان تور اختیاری می توان به مسافران پیشنهاد کرد، اما دو توری که از بقیه معروفترند عبارتند از : جاده اقیانوس و جزیره فلیپ. بین این دو من اولی را پیشنهاد می کنم چون در تور فلیپ، مسافران به دیدن حیوانات استرالیایی می روند که این امکان را در دیگر شهرها از جمله بریزبن و سیدنی هم دارند،حتی پنگوئن ها را هم می شود در آکواریوم سیدنی دید. اما صخره های زیبایی که در تور جاده اقیانوس می بینند یکی از زیباترین سواحل صخره ای جهان است که در شهرهای دیگر مشابه آن نیست.

ادامه سفر:

روز بعد 3 فروردین، تا ظهر مسافران وقت آزاد داشتند و 12:30 هتل را ترک کردیم. با پرواز Jetstar راهی گلدکوست افسانه ای شدیم...

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/01/28ساعت 15:11 توسط ژاله ابراهیمی |

دوم اسفند، اتوبوس ها از اندیمشک آمدند، صبحانه سرو شد و جشن 9:57 آغاز شد. انتقال تندیس و سخنرانی ها و معرفی مهمان ویژه یعنی خانم توران میرهادی، تقدیرها و حضور هنرپیشه نقش باشو، یادی از درگذشتگان و...

پشت صحنه...

برنامه حاشیه ای جشن، ارائه بروشور و معرفی استان ها و فعالیت ها... این هم گروه خوشه سار بوم گردی که روی زمین نشسته اند...

آخرین غذایی که راهنمایان در کنار هم خوردند...

چشمان خسته از چندین شب بیدارمانی...

بالآخره زمان خداحافظی رسید و ما برای بدرقه دوستانمان به ایستگاه راه آهن رفتیم.


خداحافظی...


و چشمانی که بالآخره بسته شدند.


+ نوشته شده در دوشنبه 1390/12/08ساعت 20:27 توسط ژاله ابراهیمی |

روز اول اسفند، صبح با گشتی در بافت قدیمی و آجری دزفول آغاز شد. من در پیاده روی همراه دوستان نبودم، چون باید مطالبی را که برای کارگاه "آموزش صلح" تهیه کرده بودم، آماده می کردم. این عکس را مهسا مطهر گرفته است:

گشت دزفول که تمام شد به قلعه مختار آمدیم. بی صبرانه منتظر دیدن راهنمایان در لباس محلی منطقه خودشان بودم. من ایده پوشیدن لباس محلی در جشن راهنمایان، را داده بودم و دیدم که خیلی ها از این ایده استقبال کردند.

زن کرد کرمانج خراسان


مرد قشقایی


زن عرب


مرد عرب

ما بچه های تهران!

روز اول اسفند روز خوبی بود. همه اقوام و گروه ها را می دیدی که با لباس محلی خود، و خوراک محلی شان و حتی نمادهایی از وسایل زندگی شان آنجا حضور داشتند. همه شاد بودند و موسیقی محلی شور و حالی حقیقی به جمع بخشیده بود. از مجتبی گهستونی و دیگر همکاران خوزستانی شان بابت به وجود آوردن این لحظات خوب تشکر می کنم.

بعد از ظهر کارگاه های آموزشی تشکیل می شد. کارگاه هایی که قرار بود تسهیلگران نه به عنوان معلم، که به عنوان کسی که مباحث را هدایت و مدیریت می کند، آن را اجرا کنند... کارگاهی که من داشتم کارگاه "آموزش صلح" بود، چیزی که از مدت ها قبل دغدغه اش با من بود. با "یونسکوی ایران" و "مرکز آموزش تفاهم بین المللی آسیا و اقیانوسیه"، درباره این کارگاه صحبت کرده بودم و آنها کمکم کردند تا بتوانم این کارگاه را برگزار کنم. 

باید اقرار کنم که نتیجه کارگاه فوق العاده بود. دوستانی که در کارگاه شرکت کردند، خیلی خوب مطلب را درک کردند و به نتایج بسیار خوبی رسیدیم. در آغاز کارگاه من کمی درباره "پذیرش دیگری" و "صلح" و مصداق های آن در زندگی روزمره برای دوستان شرکت کننده صحبت کردم و بعد، این دوستان به سه گروه تقسیم شدند و در هر گروه مصادیقی از "پذیرش دیگری" و "صلح" را در ایران و جهان، مثال زدند و در نهایت مباحث مطرح شده را به صورت پوسترهایی در آوردند... درگیر شدن بچه ها با موضوع، فکر کردن به آن و پیداکردن مصادیقی که برای خود من هم تازه بود، بسیار عالی بود. با راهنمایان شرکت کننده در کارگاه قرار گذاشتیم تا این کارگاه، نه تنها یک جلسه، که آغازی باشد برای فعالیت ما در زمینه "آموزش صلح" و گسترش "پذیرش دیگری".

از بابک مغازه ای برای تمام پی گیری هایش در برگزاری کارگاه ها تشکر می کنم.

بعد از کارگاه ها، نوبت به نشست خبری رسید. نمی دانم چقدر از حرفهایی که در نشست خبری گفته شد، "نفس تازه" در خود داشت...

بعد از نشست خبری هم، دکتر کرمی را به اندیمشک رساندیم. در مسیر، از شرمندگی مان گفتیم که هنوز میراث خوار ساسانیان و هخامنشیان و... هستیم و به "انسان ابزار نساز" تبدیل شده ایم...

نیمه شب با دو سواری راهی اهواز شدیم... خسته بودم و کم خوابی های مکرر باعث شد چند باری موقع رانندگی چرت بزنم! بالآخره به اهواز رسیدیم و با تلفن هایی که تا صبح زنگ می خورد، سعی کردیم بخوابیم.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/12/08ساعت 9:7 توسط ژاله ابراهیمی |

بالآخره روز 30 بهمن رسید. قطار زودتر از موعد به ایستگاه اندیمشک رسید و راهنمایان خوزستانی در ایستگاه نبودند. هر طور که بود مسافران سوار اتوبوس هایی که تازه همان صبح به دست ما رسیده بود، سوار شده و به هتل بزرگ اندیمشک انتقال داده شدند.
سالن صبحانه هتل اندیمشک با پی گیری های مکرر ما، تمیز شده بود. اما هنوز دستشویی ها کثیف بود و رسپشنی که با گرمکن و دمپایی در انتظار 500 راهنما بود(!) سهل انگارانه، از فرستادن کسی برای تمیز کردن دستشویی ها سر باز می زد! کم مانده بود خودمان دست به کار شویم...
آشپز عزیز این هتل، نمی دانم چرا و به رسم کجا، چای را شیرین کرده بود و از 13 نفر پرسنلی که قول همکاریشان را داده بود، جز 4 نفر، برای پذیرایی از مهمانان حاضر نبود! به همه اینها اضافه کنید این را که از روز قبل، من شخصاً به جای محمد شمالی زاده که درگیر کاری دیگر شده بود، چندین بار به هتل سرزده بودم و همه این نکات را تذکر داده بودم!
بالآخره صبحانه سرو شد... اتوبوس ها نامگذاری شدند و راهی شوش شدیم. راهنمایان کاخ آپادانا، قلعه فرانسوی ها و موزه را دیدند.

و از مسیری که شاید بهترین مسیر نبود، راهی شوشتر شدیم. از آسیاب ها و آبشارهای شوشتر بازدید کردیم... همه چیز داشت بهتر می شد و زمانی برای خندیدن و لذت بردن آغاز شده بود.



نهار در رستوران مهمانسرای جهانگردی و آغاز آشنایی های تازه و تجدید دیدار دوستان قدیمی.
 و خبرنگارانی که بین ما بودند و کارهای ما را ثبت و ضبط می کردند.

بعد از بازدید از کلاه فرنگی و بند میزان، راهی چغازنبیل شدیم... تعدادی از راهنمایان خوزستانی درباره این بنا  برای دیگر همکارانشان صحبت کردند.



بعد از معرفی دبیر جشن، خانم ژاله کاظم زاده و اجرای موسیقی، شمع روشن کردیم و با هم "ای ایران" خواندیم... جای آنهایی که ایران را ترک کرده اند، خالی بود.





قرار بود شام را در محوطه چغازنیبل بخوریم. شام کمی دیر رسید، راهنمایان کمی زود آمدند، بعضی ها دو غذا گرفتند، تعداد مهمانان بیش از حد انتظار شد و غذا به 50 نفر نرسید... من، مهسا مطهر، ابوطالب شهی زاده و مجتبی باغبانی راهی اندیمشک شدیم تا غذا تهیه کنیم و به اقامتگاه ها برسانیم... تلفنی به فرامرز علیخانی که در اندیمشک بود، غذا سفارش دادیم، ما که رسیدیم تقریبا غذاها حاضر بود. به خانه معلم رفتیم و غذاها را تحویل دادیم.
راهنمایانی که در خانه معلم اقامت داشتند، برای دریافت اتاق هایشان مشکلاتی داشتند، چون سرگروه های خوزستانی شان وظیفه اسکان مسافران خود را به خوبی انجام نداده بودند. مشکلات را حل کردیم و می خواستیم راهی قلعه مختار شویم که فهمیدیم دوستانمان از خوشه سار بوم گردی در هتل اندیمشک هنوز نتوانسته اند اتاق هایشان را تحویل بگیرند.
راهی هتل اندیمشک شدیم. خراسانی ها در اتاقی بودند که به خوشه سار اختصاص داده شده بود و یکی از اتاق ها را هم رسپشن به آنها تحویل نداده بود! دلیلش را من می دانم...
اتاق ها را تحویل گرفتیم و با عذرخواهی از دوستان خوشه سار، به آنها تحویل دادیم. راهی قلعه مختار شدیم تا غذای آنها را که هنوز گرسنه بودند، به دستشان برسانیم.
به قلعه مختار که رسیدیم فهمیدیم همدانی ها برای اقامت با مشکلاتی روبرو شده اند. تلفنی قضیه حل نمی شد... آرش نورآقایی و محمد یزدانی ساعت 12:30 نیمه شب به اندیمشک رفتند تا قضیه را فیصله دهند....
می دانید جشن به همین راحتی ها هم برگزار نمی شود... من اینها را نمی نویسم که کسی را آزار دهم، می نویسم که مثل آینه ای بتوانیم خودمان را ببینیم.
این شب، یکی از تلخ ترین شب های کاری من باقی خواهد ماند.
ادامه دارد...
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/12/07ساعت 13:9 توسط ژاله ابراهیمی |

به قلعه مختار رفتیم و امکانات و کمبودهایش را بررسی کردیم. قرار شد روز بعد یعنی 28 بهمن برای مرتب کردن سالن ها و محوطه برگردیم.

شب مهمان محمد برگه چین زاده بودیم. فیلم "باشو، غریبه کوچک" را با هم دیدیم و آن بخشی را که در جشن اختتامیه پخش شد، انتخاب کردیم.

28 اسفند راهی قلعه مختار شدیم، اما چشمتان روز بد نبیند! قرار بود اردوگاه خالی باشد تا ما به کارمان برسیم، اما سالن ها پر از پسربچه بود... و سرپرستان بچه ها زیر بار نمی رفتند که سالن ها را خالی کنند.

و ما ناچار رفتیم سراغ سالن هایی که بچه ها در آن نبودند...

بالاخره بچه مدرسه ای ها رفتند و ما آن سالن های بزرگ را چندین بار جارو کشیدیم. تعداد 50 تخت را از یک سالن به سالن دیگری منتقل کردیم. دستشویی ها را شستیم. حمام ها را مرتب کردیم. سطل آشغال و صابون و دستمال برای دستشویی ها گذاشتیم. تعمیرکار آوردیم و شیرهای خراب را تعمیر کردیم، لامپ وصل کردیم. زباله ها را تخلیه کردیم و... رییس اداره میراث فرهنگی خوزستان آمدند و ما را در حال شستن دستشویی دیدند، اما تنها لطفی که به ما کردند، ابراز تاسف شان بود!

خانمی به نام رزا و سپیده زمانی هم به ما پیوستند... نیمه شب فرشاد طهمورثی و محمد منظر نژاد هم از تهران آمدند.

روز بعد 29 اسفند گروهی از مهمانان از راه می رسیدند. اول از همه زنجانی ها آمدند. آنها هم دست به کار شدند و به ما کمک کردند. این آقای خلیل مقدم است از بچه های زنجان...

شب دوستان کرمانی مان بعد از 25 ساعت طی مسیر، خسته و با نیاز مبرم به دستشویی به قلعه مختار رسیدند. از قضا یکی از لوله های اصلی آب ترکیه بود و آب قطع شده بود...! با تلاش محمد برگه چین زاده و استاد لوله کش، آب وصل شد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/12/07ساعت 1:14 توسط ژاله ابراهیمی |

از تهران شروع کنم، از دوشنبه 24 بهمن 90، که صبح تا بعداز ظهر با آذر صداقتی و تا نیمه شب با مهسا مطهر، لیست ها را مرتب می کردیم و گروه ها را مشخص... مهسا با تلفنی که بی وقفه زنگ می خورد، برای ما خوراک خوشمزه ای آماده کرد که هنوز طعم خوبش زیر دندانم هست!

سه شنبه فرخوان داده بودیم به عزیزانی که داوطلب همکاری در کمیته برگزاری جشن شده بودند. صبح در "تعطیلات نو". به موقع آمدند، کاری را که برایشان مشخص کرده بودم، تحویل گرفتند و طوری که مزاحم کار تحریریه "تعطیلات نو" نشوند، آرام و بی صدا، کارشان را به موقع انجام دادند و بی ادعا رفتند. این داوطلبان عزیز عبارت بودند از: صادق وفایی، پرتو حسنی زاده، غزاله اسدی، عذرا فارسی، سارا فرهنگیان، سمیه مهدوی نیا، شراره سلیمی پور و ساغر کوهستانی. از تعطیلات نو، رویا خدامرادی و اشکان بروج کار بچه ها را تسهیل کردند.

ساعت 13:00 راهنمایان تهرانی دوازده گروه آمدند، جلسه توجیهی داشتیم، راجع به وظایف راهنمایان تهرانی، برنامه جشن، سوارشدن به قطار، لزوم کسب اطلاعات درباره مسیرها و جاذبه های که بازدید خواهند شد و... صحبت کردیم. قرار شد سرگروه ها با مسافران خود تماس گرفته و هماهنگی های لازم برای حرکت را انجام دهند. راهنمایان تهرانی عبارت بودند از:

محمد یزدانی، پرتو حسنی زاده، سارا فرهنگیان، سمیه مهدوی نیا، وحید نظری، علیرضا عالم نژاد، ساغر کوهستانی، نغمه بیدقی، شراره سلیمی پور، بابک نعمت پور، مرشد اسماعیلی و جمشید اسماعیلی.

مهسا مطهر و محمد یزدانی مسوولیت مدیریت گروه ها در راه آهن را برعهده گرفتند.

فرشاد طهمورثی هزینه نهار آن روز کمیته تهران را تقبل کرد.

در جلسه عمومی سه شنبه آخرین اطلاعات به مسافران تهرانی اعلام شد. 

چهارشنبه صبح ساعت 6:00، من، مجتبی باغبانی و مریم محمودی با وسایل و کتابهایی که باید همراه می بردیم، راهی خوزستان شدیم. آرش در سایتش نوشته که نگران ما بوده، اما جای نگرانی نبود. من در این سفر فهمیدم که پدرم و برادرهایم و همکاران مردی که داشته ام و از 10 - 12 ساعت رانندگی خسته می شدند، آه و ناله می کردند، تا حالا من را گول می زده اند! کار سختی نبود!

به اهواز رسیدیم. در اولین فرصت اینترنت پیدا کردیم، و من فهرست اسامی گروه های تهرانی را در سایت ttga.ir گذاشتم تا افراد بتوانند سرگروه هایشان را پیدا کنند... تلفن، پشت تلفن!

 با خوزستانی ها همراه شدیم تا ببینیم چه کاری روی زمین مانده است... مجتبی گهستونی، فرامرز علیخانی، محمد برگه چین زاده، محمد شمالی زاده، ابوطالب شهی، معصومه زینی زاده و خانم اسماعیلی بودند و در شهرهای شمالی خوزستان هماهنگی را انجام می دادند. خانم جهرمی و ژاله کاظم زاده و دیگر راهنمایان در اهواز کار می کردند...


من و مریم محمودی و مجتبی باغبانی و معصومه زینی زاده برای بازدید از آخرین وضعیت اقامتگاه به تک تک شان سر زدیم، اقامت گاه ها را دیدم و از مدیرانشان خواستیم که کم و کاستی ها را به ما بگویند تا رفع کنیم. لیست اتاق ها را گرفتیم و لیست خودمان را به آنها دادیم و...

سالن صبحانه هتل اندیمشک را که خون به جگر ما کرد، دیدیم و هر چیز را هزار بار برایشان تکرار کردیم... هتل بزرگ اندیمشک و مسوولانش و کارمندانش بسیار جای نقد دارد...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در شنبه 1390/12/06ساعت 17:3 توسط ژاله ابراهیمی |

استانبول من ابری است. من استانبول را ابری دوست دارم. در چهار روزی که در استانبول بودم، یک روز برفی بود، دو روز ابری و یک روز هم آفتابی...

تصویر کامل کننده استانبول برای من، تصویر مسجدهای این شهر است. مساجدی با گنبدهایی نرم. که آرام آرام روی هم سوار می شوند و به اوج می رسند. وقتی معماری مساجد خودمان را با مساجد اینها مقایسه می کنم، متوجه می شوم که تفاوت های ما، حتی در معماری مان هم مشخص است.

اینجا که بودم ظهر جمعه بود و مسلمانان برای ادای نماز جمعه به مسجد کبود می رفتند. صدای امام جمعه می آمد و دوستم برای من ترجمه اش می کرد: درباره ایران حرف می زد و اینکه اسلام ایرانی چگونه اسلامی است.

این هم تصویر دیگری از استانبول.

این بار با کشتی گشتی دو ساعته در تنگه بسفر زدیم. استانبول بدون این گشت، کامل نمی شود.

و این پایان گزارش سفر من است. هر چند هنوز ناگفته های زیادی باقی مانده... زندگی شبانه استانبول، گفتگوهای من با دیگران و یکسری دیدنی های دیگر.

* این بار سفرنامه ام را به ترتیب زمانی مرتب نکرده ام، ترتیبش موضوعی است.

+ نوشته شده در جمعه 1390/11/21ساعت 0:7 توسط ژاله ابراهیمی |

اینجا موزه باستان شناسی استانبول است. ساختمانی در 4 طبقه و حدود یک میلیون شیء ارزشمند. این موزه قدیمی ترین موزه باستان شناسی ترکیه است و بین سال های 1887 و 1888 ساخته شده است.

اینجا طبقه همکف موزه است. جایی که تابوت ها و سنگ قبرهای قدیمی، بخشی از آثار آن را تشکیل می دهد. تابوت های سنگی ای که در این تصاویر می بینید به هزاره اول قبل از میلاد بر می گردند.

این اسکلت باقیمانده از جسد مومیایی شده "تابنیت" اولین پادشاه سلسله "سارکوفاگوس" است. دوران پادشاهی او حدود قرن 6 قبل از میلاد بوده است.

و این هم تابوت یا سنگ قبر الکساندر (اسکندر) آخرین پادشاه همان سلسله است و به قرن 4 قبل از میلاد بر می گردد. این مقابر در صیدا (صیدون) یافته شده اند. در بروشور موزه نوشته شده که این تابوت اسکندر کبیر است، اما در متنی خواندم که به اشتباه این سنگ قبر را، تابوت اسکندر کبیر گفته اند.

در طبقات بالایی موزه، به این دهانه های اسب برخوردم. که به دوران هخامنشیان بر می گردند و تصویری که در عکس می بینید، کاربرد آنها را در حجاری های پرسپولیس نشان می دهد.

کتیبه ای به خط میخی که متن خنده داری داشت... راجع به خرید و فروش و چانه زنی و به او نفروش و به من بفروش و...

موزه باستان شناسی استانبول، موزه زیبایی است، با قفسه ها و طراحی حساب شده.

این تابوت های لعابدار، از دوره اشکانیان باقی مانده اند، از شهر "نیپور". شبیه همان تابوت لعابدار اشکانی موزه ملی خودمان نیستند؟

این هم یکی از انواع مقبره است که یادم نیست چقدر قدمت دارد. در قبرستان های امروزی اروپا می شود چنین قبرهایی دید، اما نمی دانستم سابقه این قبرها اینقدر زیاد است که در موزه باستان شناسی بشود پیدایشان کرد.

در پایان اضافه کنم که آثاری از فریگی ها، هیتی ها، قبرس، بعلبک، تروا، سوریه و فلسطین بخش هایی از این موزه را تشکیل می دهند.

پی نوشت: در این موزه، یاد آن اساتیدی افتادم که می گویند ترکیه چیزی برای عرضه ندارد، و توریست ها بیخود می روند ترکیه!

* این بار سفرنامه ام را به ترتیب زمانی مرتب نکرده ام، ترتیبش موضوعی است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 23:51 توسط ژاله ابراهیمی |

جایی که من نمی شناختم و به پیشنهاد دوست ترکیه ای ام به دیدنش رفتم، یک آب انبار زیرزمینی بود که در زبان ترکی به آن «یره باتان» گفته می شود. یره باتان به معنای زیرزمینی است. این آب انبار به دستور کنستانتین امپراطور رومی ساخته شده است و مثل ایاصوفیا بعدها توسط دیگر حکام بازسازی و تعمیر شده است.

جای عجیبی است، اولین بار بود که آب انباری با چنین نوع معماری ای می دیدم...

مساحت یره باتان 9800 مترمربع است. یعنی 140 متر در 70 متر.

این آب انبار، 336 ستون مرمری به ارتفاع 5 متر دارد.

ستون ها در 12 ردیف 28 تایی بار سقف را به دوش کشیده اند.

بعضی از ستون ها طرح کورنتین دارند.

پایه دو ستون، مجسمه های سر "مدوزا"، موجودی افسانه ای با موهای مارمانند است... عجیب اینکه هر کدام از سرها به یک سمت هستند.

* این بار سفرنامه ام را به ترتیب زمانی مرتب نکرده ام، ترتیبش موضوعی است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 23:41 توسط ژاله ابراهیمی |

ایران را نگاه کن

این بار برای بازدید از یک نمایشگاه عکاسی به استانبول رفته بودم. در واقع به این نمایشگاه دعوت شده بودم. یکی از توریست هایی که چند سال پیش، همراه من از ایران بازدید کرده بود، نمایشگاهی از کارهای عکاسی خودش گذاشته بود و من را دعوت کرده بود. نمایشگاه خوب بود و کتابی که از کارها چاپ شده بود، عالی! آنقدر ریزه کاری در چاپ کتاب رعایت شده بود که آدم نمی توانست به جز تحسین چیزی بگوید...

قبل از رفتنم به دنبال کتابی از آثار عکاسان ایرانی بودم که برای دوستم ببرم. کتاب فروشی های زیادی را گشتم، و بالاخره کتاب خوبی پیدا کردم، اما در گشت و گزارم یک بار دیگر به یاد آوردم که چقدر کتاب فروشی های ما و ناشران ما فقیرند...

این نمایشگاه کارهای اوست، او "ایران" را به تصویر کشیده است. عنوان نمایشگاه هست: «ایران را نگاه کن!»

فریاد در تاریکی

در زمانی که من در استانبول بودم، فیلم مستندی هم درباره خفقان در بحرین با عنوان «فریاد در تاریکی» اجرای خصوصی داشت، که برای دیدنش رفتم... فیلم تاثیر گذار و دردناکی بود...

بعد از نمایش فیلم، من و دوستم هر دو گریستیم... اما ترک هایی که به دیدن فیلم آمده بودند، خیلی طبیعی وسایلشان را جمع کردند و رفتند... چند نفری ماندند و گفتگو کردند...

شاید ترک ها سالهاست که طعم چنین دردهایی را حس نکرده اند و این جور دردها دارد از حافظه تاریخی شان پاک می شود...

جرم

نمایشگاه دیگری که در استانبول دیدم، نمایشگاهی بود با عنوان «جرم»، که آثار عکاسی نوجوانان ترک در رابطه با جرم را به نمایش می گذاشت. یک عکاس با گروهی از نوجوانان این نمایشگاه را ترتیب داده بود. نوجوانان از بین خانواده هایی که مشکلاتی داشتند انتخاب شده بودند. به آنها گفته بودند راجع به جرمی که خودشان مرتکب شده بودند یا یکی از نزدیکانشان، عکاسی کنند و مطلب بنویسند. این یک نمونه کار است. عکاس را در عکس پایین می بینید:

این هم پسری است که درباره دوستش، مطلبی را نوشته و عکاسی کرده، خودش هم در نمایشگاه بود و با او حرف زدیم... او از زبان دوستش ماجرای اولین روز تکدی گری را نوشته و عکس گرفته...

استانبول مدرن

قبلاً بروشور موزه "استانبول مدرن" را دیده بودم، اما فرصت نشده بود به دیدن این موزه بروم. این بار رفتم. "استانبول مدرن"، موزه هنرهای معاصر و مدرن ترکیه است. ساختمان موزه در مقابل موزه هنرهای معاصر ما، حرفی برای گفتن ندارد. اما آثار خوبی را می شود در آن دید. داخل موزه عکاسی ممنوع بود. فقط این عکس را دارم از فضای خارجی:

* این بار سفرنامه ام را به ترتیب زمانی مرتب نکرده ام، ترتیبش موضوعی است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 23:35 توسط ژاله ابراهیمی |

امشب به ترکیه می روم... و دوشنبه بر می گردم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/12ساعت 19:59 توسط ژاله ابراهیمی |

رفته بودیم شهر ری...

ابن بابویه... اینجا آرامگاه "تختی" است...

اینجا هم دژ رشکان است. یادگاری از دوران اشکانی...

کتیبه قاجاری چشمه علی و باروی ری...

فتحعلیشاه...

و آتشکده ری که هوش از سر ما برد...

و نیزار زیبایی که این آتشکده را در آغوش گرفته بود...

و عکس آخر...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/11/03ساعت 20:22 توسط ژاله ابراهیمی |

مادری با دخترانش...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 8:43 توسط ژاله ابراهیمی |

ادامه سفرنامه کرمانشاه...

تا بعد...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 8:8 توسط ژاله ابراهیمی |

سفری داشتم به کرمانشاه... این هم سفرنامه... اما این بار خبری از بنا و انسان نیست... دشت است کوه و درخت و آسمان...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 7:55 توسط ژاله ابراهیمی |

ساعت 4:10 صبح پنجشنبه 17 آذر 1390 از تهران به مقصد رم پرواز کردیم. و این آغازی بود بر سفری 12 روزه: 4 روز رم، 1 روز ونیز، 3 روز بارسلون و 4 روز پاریس. گزارش تصویری کوچکی به عنوان "سوغات سفر" آورده ام که اینجا می گذارم برایتان...

روزی که به رم رسیدیم، تعطیل رسمی بود و شهر پر از هیاهو... هیاهویی که باعث شد تا پایان سفر، رم شهر منتخب بعضی مسافرها باقی بماند...

بابانوئل همه جا بود... همه جا درخت کاج کریسمس و کادوهای رنگارنگ به چشم می خورد...

مردم آرزوهایشان را روی کاغذ نوشته اند و به درخت کریسمس چسبانده اند...

زمان داشتیم و می شد یک روز را به شهری مثل فلورانس یا ونیز برویم، مسافران ونیز را ترجیح می دادند... بلیط قطار سریع السیر گرفتیم که 4 ساعته ما را به ونیز می رساند و هزینه اش با تخفیف، 76 یورو می شد. قطارمان تمیز، مدرن، سریع و زیبا بود. اینجا بوفه قطار است:

در طول مسیر، مونیتورها نقشه و سرعت را نشان می داند. در این لحظه ما 244  کیلومتر بر ساعت سرعت داشته ایم. سرعتی که تا 280 کیلومتر بر ساعت هم بالا می رفت...

گزارش ونیز را قبلا نوشته ام. این را ببینید که در ونیز دیدم. سبزه عید!

بفرمائید پیتزا!

به رم برگشتیم. خیابان ها را چراغانی کرده بودند و ما تا دیروقت بیرون می ماندیم... اینجا خیابان دل کورسو است.

 و این میدان پوپولو... که حس و حال خوبی داشت... ماه کامل بود و مردی ساز می زد...

این هم کلسئوم عزیز با درخت کریسمس اش...

با پرواز RyanAir که بزرگترین شرکت هواپیمایی ارزان قیمت اروپاست، از رم به بارسلون رفتیم. حسی که پرواز با RyanAir به من داد، حس تازه ای بود... انگار که می خواهد همه قواعد رسمی پروازهای کلاسیک را به هم بزند. سادگی سوار شدن به هواپیما، حذف کنترل های بی مورد، رفتار گرم و صمیمی مهمانداران، مدل پذیرایی شان و حتی نوع مسافرانی که با این پرواز سفر می کنند، برایم خیلی جالب و تازه بود... ویکی پدیا درباره رایان ایر نوشته:

رایان ایر شرکتی ایرلندی است که در بیش از ۲۷۰ مسیر در ۲۱ کشور اروپایی پرواز دارد. این شرکت از سودآورترین هواپیمایی‌های جهان است. رایان‌ایر از روش‌های گوناگون، گاه با نوآوری و گاهی غیرعادی سعی می‌کند هزینه‌هایش را پایین نگه داشته و درآمدش را زیاد کند. برای مثال فضای خارجی بدنه برخی هواپیماها برای تبلیغ شرکت‌های گوناگون اجاره داده می‌شود. ناوگان رایان‌ایر را تنها هواپیماهای بوئینگ 737 تشکیل می‌دهند که هزینه تعمیر و آموزش پرسنل را کاهش می‌دهد. رایان‌ایر با استفاده از هواپیماهای جدید و مجهز به موتورهای مدرن، سوخت مصرفی را کاهش داد، در هزینه سوخت صرفه‌جوبی می‌کند. هواپیماها کمترین وقت ممکن را روی زمین می‌گذرانند و فاصله زمانی بین فرود و پرواز مجدد هواپیماهای رایان‌ایر در شرایط عادی بیش از ۲۰ دقیقه نیست. در پروازهای رایان‌ایر غذا و نوشیدنی رایگان سرو نمی‌شود و مسافران در صورت نیاز باید هزینه آن را بپردازند. حمل بار دستی به داخل هواپیما رایگان است ولی مسافران برای تحویل چمدان به بار باید مبلغی پرداخت کنند. رایان‌ایر در سال‌های گذشته مدام در حال پیشرفت بوده و بحث و جدل له و علیه آن همیشه در جریان بوده‌است.

به بارسلون رسیدیم... چقدر این اسپانیایی ها به فکر زیبا کردن و مدرن کردن همه چیز هستند... این سطل آشغال هتلمان است:

این هم یکی دیگر:

در بارسلون، "پایه یا" خوردیم... این پائه یای مرغ است:

و این ها هم "تاپاس"، که در ظرف های کوچک و به عنوان نوعی خوراکی همراه غذا سرو می شود...

روزی که گشت شهری داشتیم، نزدیک کلیسای ساگرادا فامیلیا، این گروه بچه های 4-3 ساله را دیدیم که دستشان را با طناب بسته بودند و دور کلیسا می گرداندندشان...

پارک گوئل عزیزم... که خود بهشت است...

و در هر گوشه اش نوازنده ای...

این دو نفر آنقدر خوب ساز می زدند که مدتی طولانی پیششان ماندیم...

این هم یک مدل عکس گرفتن!

اینجا استادیوم المپیک است... قبلاً درباره اش نوشته ام...

 و ساحل... باور می کنید چند نفری داشتند در دریا شنا می کردند؟

نخل های بارسلون...

حالا که اینقدر راجع به خوراکی ها نوشتم، بگذارید این را هم بنویسم... این نوعی پیش غذا است که با محصولات دریایی خام و سبزیجات درست می شود، خوشمزه است. باور کنید!

و این یکی، که چندان خوشمزه نبود، و من هنوز از یادآوری مزه اش، حالم بد می شود، نوعی برنج است که با جوهر(سیاه!) کالاماری درست می کنند و با نوعی گیاه دریایی تزئین شده است...

و پاریس که با باران از ما پذیرایی کرد...

کلیسای نوتردام...

داخل کلیسای نوتردام...

این مجسمه ژاندارک است در کلیسای نوتردام.

اینجا هم مردم پیامی برای صلح می نویسند و در این مخزن می اندازند... من هم نوشتم.

این هم سوغات لوور... این جواهرات ایرانی که در مقبره زنی(فکر می کنم در لرستان) پیدا شده اند، محشرند!

این هم دسته ی یک جام است:

این زن ایلامی را ببینید که دارد نخ ریسی می کند و ظرفی غذا(ماهی) مقابلش هست و کسی بادش می زند...

این بار توانستم از زبان فرانسه بیشتر استفاده کنم. فرانسوی ها واقعاً از حرف زدن به زبان خودشان با یک خارجی خوشحال می شوند...

و به این ترتیب، سفر زمستانی ما به کشورهای ایتالیا، اسپانیا و فرانسه به اتمام رسید.

تا بعد...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/05ساعت 14:37 توسط ژاله ابراهیمی |

رم، ونیز و بارسلون شهرهایی هستند که در هفته گذشته بوده ام. هنوز بارسلون هستم. هوا بر خلاف معمول در این زمان گرم است، حتی گرمتر از تهران! و شهرها رنگ و بوی کریسمس دارند...

در این سفر، دو وسیله نقلیه جدید را تجربه کردم که وقتی برگشتم بیشتر درباره شان می نویسم. یکی قطار سریع السیر و دیگری یک پرواز Cost Saver.

تا بعد...

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/09/22ساعت 23:19 توسط ژاله ابراهیمی |


سه شنبه ای که گذشت با من تماس گرفتند و خواستند چهارشنبه، یعنی روز بعدش، راهنمای گروهی 40 نفره باشم به مقصد کاشان. از این 40 نفر ، 13 نفر هماهنگ کننده و اقوام هماهنگ کنندگان بودند و 27 نفرشان مهمانان بلندپایه خارجی بودند که برای شرکت در ورک شاپی به ایران آمده بودند. این ورک شاپ، کارگاهی بین المللی بود با اساتید برجسته بین المللی و به موضوعات مربوط به آموزش و پرورش اختصاص داشت.  ایران میزبان و برگزارکننده این ورک شاپ بود.

اول اتفاقات خوب سفر:

در میان اساتید، دوستی از کره آمده بودند که برای صلح و آموزش صلح کار می کردند و من عکس خسته شان را آن بالا گذاشته ام. ایشان به من گفتند در مدارس کره، کلاس هایی هست که در آنها "صلح" آموزش داده می شود. از صلح جهانی گرفته تا صلح در زندگی روزمره. کلاس به صورت گفتگوی آزاد بین معلم و شاگردان برگزار می شود و معلم موقعیتی را مطرح می کند و از شاگردان می خواهد بگویند در آن موقعیت چه می کنند. به عنوان مثال اگر تصادف کنند، با طرف مقابل چه رفتاری می کنند. یا اگر شکست عشقی بخورند چه می کنند...

در میان مسافران زنی از پاکستان بود که چهار بار سمت وزارت را در کشورش بر عهده گرفته بود و تاریخ ایران را بسیار خوب می دانست. با او درباره تاریخ ایران بسیار صحبت کردیم.

مردی از اندونزی هم بود که از طرف یونسکو آمده بود و ایران را خیلی خوب می شناخت. با او درباره امیرکبیر صحبت کردیم. و او چیزهای زیادی درباره یونسکو، بخشهایش و خدماتش به من آموخت.

مردی هم از افغانستان بود که گفتگوهای شیرینی با هم داشتیم درباره اوضاع کنونی افغانستان...

و...

و دیگر اتفاقات سفر:

قرار بود ساعت 5:30 صبح حرکت کنیم و صبحانه را در مسیر بخوریم. وقتی رسیدم متوجه شدم برنامه تغییر کرده و قرار شده صبحانه در هتل صرف شود و دیرتر حرکت کنیم. مهمانان خارجی همه صبحانه خورده بودند و در لابی بودند، اما همراهان ایرانی هنوز در سالن صبحانه بودند...

صبحانه دوستان که تمام شد، سوار اتوبوس شدیم. می دانید از کدام اتوبوسها؟ از آن اتوبوس های ترمینالی که ما مسافران ایرانی را هم با آنها تور نمی بریم.

دوستان و اساتید اجازه ندادند من جای همیشگی راهنما بنشینم و می دانید چه گفتند؟ گفتند: «پلیس راه اجازه نمی دهد خانمها جلو بنشینند!»

راه افتادیم. اتوبوس میکروفون نداشت و 4 ساعت زمانی که می توانستم راجع به ایران برای مسافران صحبت کنم، به سکوت گذشت...

در مسیر راننده خلاف کرد و پلیس ما را متوقف کرد. دوستان حراستی سر و ته قضیه را هم آوردند...

به کاشان رسیدیم. قرار بود به دیدن مدرسه ای در کاشان برویم. دختران دبیرستانی با گل به پیشواز مهمانان آمدند و به چندین زبان، از جمله زبان کره ای! به مهمانان خوشامد گفتند. دستشان درد نکند که همین بچه ها کارشان را از بقیه بهتر انجام دادند...

گشت مدرسه بی نظم برگزار شد و مهمانان نمی دانستند الآن باید کجا بروند و از چه بازدید کنند...

از مدرسه به تپه سیلک رفتیم، که قرار نبود برویم...

از تپه سیلک به باغ فین رفتیم و آنجا دوستانی که از آموزش و پرورش استان اصفهان آمده بودند، راهنمای محلی کاشان را مجبور کردند بعد از توضیحات من، دوباره باغ را توضیح دهد...

آنقدر مسافران را در بخش های مختلف باغ گرداندند، که شوق اولیه شان از دیدن یک باغ ایرانی از بین رفت و خستگی جای آن را گرفت...

ناگهان متوجه شدیم که شهردار کاشان، مهمانان را برای نهار به قمصر! دعوت کرده اند. راهی قمصر شدیم. در لابی هتل منتظر شدیم تا نهار حاضر شود. نهار خوردیم. از یک کارگاه گلاب گیری بازدید کردیم و به کاشان برگشتیم...

خانه بروجردی ها را دیدیم... خانه طباطبایی ها را دیدیم و حدود ساعت 19:00 مسافران خسته را که از صبح سفارش کرده بودند بازار کاشان را هم ببینیم، به بازار بردیم. حراستی ها به مسافران گفتند سه نفر، سه نفر دست همدیگر را بگیرید تا گم نشوید! اما هیچ کس به حرفشان گوش نداد و فقط مایه مضحکه شد...

بازار را دیدیم و ساعت 20:00 کاشان را ترک کردیم.

قرار بود شام را در مهتاب، فست فود بخوریم. که البته می توانید تصور کنید سرویس دادن به 40 نفر با انتخاب های متفاوت چقدر سخت است برای چنین هماهنگ کنندگانی... سفارش از خارجی ها گرفته شد و ایرانی ها نبودند که سفارش بدهند. غذاها که آمد، ایرانی ها آمدند و هرچه دوست داشتند برداشتند... خارجی ها ماندند بی غذا و سفارش دوباره و ده باره و عرق شرم بر وجود من که با این ایرانی ها همدست شده بودم!

ساعت 1:30 بامداد به هتل رسیدیم... همه خسته بودند و حتی یک نفر از مهمانان، از هیات ایرانی تشکر نکرد...

کنار در هتل، تنها، منتظر آژانس بودم که مردی با یک پژوی 206 آمد. کارتی را نشانم داد. کارت یک پسر بچه بود که بیمار محک است. گفت پسرش است. آمده بود از هتل فاکتور بگیرد که 3 شب در هتل مانده و بعد برود پول هتل را از محک بگیرد... از من پرسید: «فاکتور می دین؟» گفتم: «من کارمند هتل نیستم اما فکر نمی کنم کار درستی باشد. محک کلی زحمت می کشد پول در بیاورد و خرج بیماران سرطانی کند، حالا شما که در خانه دوستتان هستید می خواهید پول هتل را از محک بگیرید؟» بی اعتنا رفت داخل و با یک فاکتور برگشت و به من گفت: «دیدی گرفتم؟!»

آژانس آمد و با آژانس آمدم خانه. وقتی از راننده فاکتور خواستم، فاکتور سفیدی به من داد و گفت: «هر چقدر می خوای بنویس!» به نظر شما چقدر بنویسم خوب است؟

+ نوشته شده در شنبه 1390/08/07ساعت 0:0 توسط ژاله ابراهیمی |

اینجا سالنامه آشوری من است...

چند روز گذشته یک تور تهران گردی داشتم برای ایرانی هایی که ایران را سالها پیش ترک کرده بودند. مهاجرانی که سنی ازشان گذشته بود، با شوق به یاد می آوردند خاطرات سال های دورشان را... و جوان ها، بجز یکی که زندگی در کانادا را به بودن در ایران ترجیح می داد، بقیه تعصب ایرانی داشتند و از تصمیم پدر و مادرشان برای مهاجرت شاکی بودند...

دوستانی هم از یزد به تهران گردی آمده بودند... چرا که نه؟ دستشان درد نکند. همیشه که نباید تهرانی ها بروند یزدگردی. یکبار هم یزدی بیایند تهران گردی! به خدا ما هم چیزهایی برای دیدن داریم. از اشیاء یافته شده در بستر خشک شده کشف رود گرفته، تا تزئینات چغازنبیل و الواح تخت جمشید و سفال های نیشابور و شمشیر شاه عباس  و تاج کیانی و تخت طاووس و قانون مشروطه!

یک روز هم راهنمای دو مسافر یونانی بودم. که یکی شان دوست داشت موزه ببیند و یکی دوست نداشت!

و روزی هم مهمانی از روسیه داشتم. از مسکو. که آنقدر دوست داشتنی بود، که در دل درود فرستادم به فرهنگی، خاکی، سرزمینی که چنین انسانی در آن رشد می کند...

یک روز هم رفتم اینجا:

و پر از پاییز شدم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/08/01ساعت 9:7 توسط ژاله ابراهیمی |

روز نهم سفر، ونیز را به مقصد وین ترک کردیم. در مسیرمان شهر گراتس اتریش قرار داشت. به مرکز شهر رفتیم تا هم نهار بخوریم و هم گشتی بزنیم در میدان اصلی این شهر...

اینها اعضای یک کلوب سوارکاری در مونیخ هستند که به اتفاق هم سفر می کنند. این بار به اتریش آمده بودند و ما در گراتس دیدیمشان...

اعضای کلوب سوارکاری - گراتس - اتریش

از اتوبوس که پیاده شدیم، هوا کاملا صاف و آفتابی بود، اما در عرض نیم ساعت بارانی گرفت که در عمرم ندیده بودم... هوای اروپاست دیگر...

میدان اصلی گراتس - اتریش

اینها را ببینید!

گراتس - اتریش

و اینها را...

گراتس - اتریش

غروب به وین رسیدیم و استراحت کردیم. روز بعد راهنمایمان "ویکی" ما را به دیدن وین برد. گزارش وین را قبلاً نوشته ام. فقط چند عکس ببینید...

اینجا مقر سازمان ملل است.

مقر سازمان ملل - وین

روبروی ساختمان پارلمان وین، پارک زیبایی وجود دارد که به خاطر گل هایش معروف است. در این پارک، زوج ها می توانند نهالی را اجاره کنند و نامشان را روی آن نهال بنویسند... این هم از ابتکارات شهرداری وین!

وین - اتریش

همان پارک...

وین - اتریش

پارلمان و درشکه!

پارلمان - وین - اتریش

و خانه هوندرت واسه، قبلاً نوشته ام راجع به او... هوندرت واسه می گوید آدمها متفاوتند، پس خانه ها باید متفاوت باشند. در این آپارتمان، بعضی خانه تاریک هستند، بعضی خانه ها روشن، بعضی بزرگ، بعضی کوچک...

خانه هوندرت واسه - وین

نمایی دیگر...

هوندرت واسه - وین - اتریش

تزئینات روی دیوار...

هوندرت واسه - وین - اتریش

معماری هوندرت واسه به خانه اش اکتفا نمی کند و حتی تا کوچه هم ادامه پیدا می کند...

هوندرت واسه - وین - اتریش

و قصر بلودره را هم دیدیم... متفاوت بود از زمستان که دیده بودمش.

بلودره - وین - اتریش

حیاط قصر بلودره که به "بلودره پایین" ختم می شود...

بلودره - وین - اتریش

بعد از گشت شهری، استراحتی کردیم و غروب به "کورسالن" رفتیم جایی که میزبان کنسرت های یوهان اشتراوس بوده است. در پارک پشتی کورسالن، مجسمه ای از اشتراوس هست که گردشگران با آن عکس می گیرند. این بار برای تعمیر گویا برده بودندش و این استند جالب را گذاشته بودند...

اشتراوس - وین - اتریش

این هم یک کپی از مجسمه اصلی...

یوهان اشتراوس، پسر - وین - اتریش

در وین چه پول داشته باشی، چه نداشته باشی، می توانی موسیقی بشنوی و اپرا ببینی... اینجا محوطه باز روبروی ساختمان شهرداری است که می توانی بروی و به صورت رایگان اپرا تماشا کنی... نظم و هماهنگی بسیار خوبی برای هدایت تماشاگران برقرار بود.

اپرا -  وین - اتریش

بعد از دو شب و یک روز، وین را ترک کردیم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/07/17ساعت 21:5 توسط ژاله ابراهیمی |

Britt & Rolf Kennedy

Birtt و Rolf، مسافران سوئدی دیروز به کرمان رفتند.

موقع خداحافظی، Birtt گریه می کرد....................

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/07/11ساعت 8:18 توسط ژاله ابراهیمی |

سه شنبه همراه دوستان راهنما به کاخ گلستان رفتیم تا در ویژه برنامه ای که به مناسبت روز جهانی جهانگردی برگزار می شد، شرکت کنیم. برنامه اجرا شده، یک شوک بود برایم... انتظار حرف یا کار تازه ای داشتم، که ندیدم.

چهارشنبه در گردهمایی دانشگاه شریف با عنوان "مدیریت و توسعه گردشگری؛ چالشها و راهکارها" شرکت کردم و گشت شتابزده ای داشتم در برنامه "هفته فرهنگی استان ها" در ارگ آزادی.

پنجشنبه روز خودم بود. فیلم "ندارها" را دیدم و کمی "تاریخ معاصر ایران" خواندم.

جمعه، امروز راهنمای دو توریست سوئدی بودم. داستان ویزا گرفتن شان خنده دار بود. خانم و آقای "کِنِدی" در استکهم زندگی نمی کنند. آنها مدارکشان را از طریق پست به سفارت ایران در استکهلم می فرستند، بعد از چند روز ایمیل می زنند به سفارت که "آیا مدارک ما را دریافت کرده اید؟" سفارت ایران یک ایمیل خالی برایشان می فرستد! چند روز بعد مدارک و ویزا را از طریق پست دریافت می کنند. و چند روز بعدتر، ایمیلی از سفارت ایران می گیرند با این مضمون: "ما در حال آماده کردن ویزای شما هستیم."!!!

به همه این دلایل، هنوز فرصت نکرده ام سفرنامه سفر ماجراجویانه را تکمیل کنم...

پی نوشت: راستی یک روز هم رفتیم به دیدن "موزه مقدم"، شاید یک گزارش کوتاهی نوشتم درباره اش...

+ نوشته شده در جمعه 1390/07/08ساعت 21:28 توسط ژاله ابراهیمی |

بعدازظهر آخرین روز تابستان ۹۰، همراه آقای علیرضا عالم نژاد رفتیم به محله عودلاجان. گشتمان را از میدان توپخانه آغاز کردیم...

میدان توپخانه

هم چیزهای خوب دیدیم...

خانه فرهنگ بازار

هم بد...

عودلاجان و زباله

هم خانه تاریخی سرهنگ ایرج را که "مهمان مامان" را در آن بازی کرده اند...

خانه مهمان مامان

و هم سابات های قدیمی تهران را...

سابات تهران

و گشتمان به سمیناری در خانه تسهیلگری محله عودلاجان ختم شد... آنجا من زنی را دیدم که با قدرت استوار ایستاده است و سعی دارد عودلاجان را که تنها محله قدیمی تهران است که هنوز امکان نجات بخشی دارد، نجات بدهد: سرکار خانم دکتر توسلی.

نجات بخشی عودلاجان

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/07/04ساعت 16:17 توسط ژاله ابراهیمی |

۲۴ آگوست ۲۰۱۱ ساعت ۱۹:۰۰ بندر پاترا را ترک کردیم و روز بعد حدود ساعت ۱۶:۰۰ به آنکونای ایتالیا رسیدیم و از آنکونا با اتوبوسی که منتظرمان بود به ونیز رفتیم. شب استراحت کردیم و روز بعد گشت شهری ونیز داشتیم. ونیز دیدنی زیاد دارد، اما یکی از اصلی ترین مکانهای گردشگری این شهر، میدان "سن مارکو" است. اصلاً ونیز شهر سن مارکو است. سن مارکو، قدیس محافظ شهر است. همه جا می شود مجسمه و نقش "شیر بالدار" را که نماد سن مارکو(مرقس قدیس) است، دید. ونیزی ها با زحمت فراوان بقایای جسد سن مارکو را از اسکندریه مصر به ونیز آورده اند...

"باسیلیکای سن مارکو"، "قصر دوکاله" و "برج ناقوس"، اولین بناهایی هستند که با ورود به میدان سن مارکو، توجه شما را جلب می کنند. باسیلیکا، نمازخانه "دوگ ونیز" بوده است. بقایای جسد سن مارکو در همین باسیلیکا دفن شده است. داخل باسیلیکا بسیار زیباست، از نقاشی ها و موزاییک های معروف گرفته تا مجسمه ها و شمایل های متعدد...

در تصویر زیر، یکی از موزاییک کاری های زیبای نمای بیرونی باسیلیکا را می بینید.

کلیسای جامع سن مارکو - ونیز

قصر "دوکاله" یا قصر "دوگ" Doge، کاخی است بزرگ با اتاق های متعدد، مملو از نقاشی های باورنکردنی، که اقامتگاه دوگ ونیز بوده است. "دوگ" قاضی القضات ونیز بوده، که حکم حاکم اصلی جمهوری ونیز را داشته است. اولین دوگ ونیز در سال ۶۹۷ میلادی به این سمت منسوب می شود و ونیز حکومت ۱۲۰ دوگ را به خود دیده است. در حال حاضر درهای قصر دوکاله به روی گردشگران باز است. گردشگران بعد از دیدن اتاق های مجلل قصر، از پل افسوس که بر روی کانال آبی قرار دارد، می گذرند و از دالان های ساده وارد سلول های زندان قدیمی ونیز می شوند... دقیقاً همانطور که مجرمان را به آنجا می برده اند...

حیاط قصر دوکاله:

قصر دوکاله - ونیز

داخل قصر دوکاله عکاسی ممنوع است، من این عکس را دزدکی گرفته ام...

قصر دوکاله - ونیز

از برج ناقوس میدان سن مارکو که بالا بروید منظره خوبی از ونیز خواهید داشت. این جزیره کوچک جزیره "سن جورجو ماجوره" است و آن یکی که بزرگتر است، "دلا جیودکا" نام دارد.

ونیز

این هم منظره عمومی ونیز...

ونیز

مگر می شود ونیز رفت و گوندولا سواری نکرد؟

گندوله سواری - ونیز

پلی که در پس زمینه می بینید، همان پل افسوس Sighs است، که مجرمان از آن، آخرین منظره ونیز را قبل از ورود به زندان می دیده اند، و احتمالاً افسوس می خورده اند... این آقا هم قایقران ما هستند... قایقرانان ونیزی معمولاً اینطور لباس می پوشند و وقتی دارند گوندولا را هدایت می کنند، آواز می خوانند... در تقاطع ها برای جلوگیری از تصادف با دیگر گوندولاها و قایق ها، بلند می گویند: "اویییی" که من را یاد شهر زیرزمینی نوشاباد می اندازد...

پل افسوس - ونیز

ونیز گفتنی زیاد دارد، از کارناوالش گرفته تا گالری های هنری و بی ینال های متعددش... بماند برای سفرهای بعد.

+ نوشته شده در جمعه 1390/07/01ساعت 8:13 توسط ژاله ابراهیمی |

این بار تصمیم گرفتم گزارش تصویری سفر را به تفکیک کشورها ارائه کنم. اولین کشور یونان بود:

اینجا خیابان Ermo است در آتن. که می شود در آن راه رفت و موسیقی شنید و غذا خورد و خرید کرد و ...

آتن

موزه جدید آکروپولیس که یکی از زیباترین موزه هایی است که تا به حال دیده ام... توریست ها داخل موزه اجازه عکاسی ندارند و من نتوانستم عکاسی کنم... اینجا بیرون موزه است؛ و این خانم در محوطه مقابل موزه، آثار باستانی را که از پشت شیشه معلومند تماشا می کند...

موزه جدید آکروپولیس - آتن

جزیره هیدرا، در دریای مدیترانه...

جزیره هیدرا - یونان

معبد "آفیا" Aphaea در جزیره آجینا... آفیا خدای باروری و چرخه کشت محصول است که از قرن ۱۴ قبل از میلاد در یونان پرستش می شده... ارتباط نزدیکی بین آفیا، آتنا و آرتمیس وجود دارد... قدمت معبد آفیای جزیره آجینا به قرن ششم قبل از میلاد می رسد... 

معبد آفیا - جزیره آجینا - یونان

همیشه دوست داشتم موزه ملی باستان شناسی آتن را ببینم اما فرصت نمی شد... این بار این شانس را پیدا کردم... این ماسک "آگاممنون"، فرمانده سپاه یونان در جنگ "تروا"ست. "آگاممنون" برادر "منلوس" بود و "منلوس" همسر "هلن" که همراه "پاریس" به "تروا" فرار کرد...

ماسک آگاممنون - آتن

مجسمه کوچکی از عاج، که دو زن و یک کودک را نشان می دهد. این مجسمه از دوران "میسنی ها"، قرن ۱۴ و ۱۵ قبل از میلاد باقی مانده است.

موزه ملی باستان شناسی - آتن

جغد؛ نماد آتنا.

جغد طلایی - موزه ملی باستان شناسی - آتن

حمله شیر به گاو!

حمله شیر به گاو - موزه ملی باستان شناسی - آتن

کوره... قبلاً، اینجا راجع به نقش نمادینش نوشته ام...

کوره - موزه ملی باستان شناسی - آتن

کوروس هم همینطور...

کوروس - موزه ملی باستان شناسی - آتن

این سکه ای است با طرح سر زئوس از زمان فیلیپ دوم؛ پدر اسکندر مقدونی.

سکه فیلیپ دوم - موزه باستان شناسی آتن

ابتکار جالبی که در موزه باستان شناسی آتن به خرج داده بودند، اختصاص دادن قفسه هایی به خدایان و موجودات افسانه ای یونان باستان بود. در این قفسه ها اشیاء مربوط به همان خدا یا موجود افسانه ای دیده می شد و اطلاعات مختصری هم به گردشگر داده می شد. این قفسه دیونوسوس است...

دیونوسوس - موزه ملی باستان شناسی آتن

این قفسه "نیمف ها" Nymphs ست. "نیمف ها" دختران همیشه جوان زئوس یا دیگر خدایان هستند. آنها معمولاً معشوقه یا مادر خدایان اند. گرچه عمر طولانی دارند، اما نامیرا نیستند. از نیمف های معروف می توان "تتیس"، "هارمونیا" و "اکو" را نام برد.

نیمف ها - موزه ملی بستان شناسی - آتن

و "آراهووا" یا "آراخوو"ا، شهر کوچکی که می توان ساعتها در کوچه و پس کوچه هایش قدم زد...

آراهووا - یونان

اینجا همان آراهوواست. در هتل ما ظرفی را به دور ریختن باطری ها اختصاص داده بودند.

باتری

معبد دلفی، مرکز جهان در یونان باستان. مرکز تعادل جسم و جان. جایی که سروش غیبی آپولون با کاهنه معبد سخن می گفت و کاهنه، کلام او را از طریق پیامبری به گوش کسی که باید، می رساند...

معبد دلفی - یونان

از پل پاترا گذشتیم...

پل پاترا - یونان

و با کشتی راهی آنکونای ایتالیا شدیم...

سفر با کشتی - یونان به ایتالیا

غروب از عرشه کشتی...

غروب - آدریاتیک

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/30ساعت 13:0 توسط ژاله ابراهیمی |

موزه توپوگرافی ترور - برلین

من نمی فهمم چطور ممکن است مسافری برای توری که چند میلیون تومان هزینه اش است، تحقیق لازم را نکرده باشد و نداند چه توری خریده است...

من نمی فهمم چطور ممکن است چنین مسافری تمام ناآگاهی خودش را گردن آژانسی بیاندازد که از فروش تا اجرای تور صداقت داشته، و در جلسه توجیهی هر نکته ای که به تور مربوط بوده، گوشزد کرده است...

من نمی فهمم چطور ممکن است کسی تور Cost Saver خریده باشد، آژانس پرواز لوفتانزا برایش بگیرد، هتل 4 ستاره، گشت های شهری متعدد و او هنوز راضی نباشد و به لوفتانزا ناسزا بگوید، و به هتل ناسزا بگوید و به گشت شهری ناسزا بگوید و به آژانس هم ناسزا بگوید!

من نمی فهمم چطور ممکن است کسی که سنی از او گذشته، دیابت دارد و عمل قلب باز انجام داده است، سفر ۲۹ روزه زمینی اروپا را انتخاب کند!

من نمی فهمم چطور ممکن است مسافری که به اروپا سفر می کند، یک کلمه انگلیسی بلد نباشد اما موفق بشود از راننده بپرسد چقدر حقوق می گیرد، از هتل بپرسد اتاق هایش چه قیمتی دارد، از دستمزد راهنمایان محلی باخبر بشود و بالاخره با ریاضیاتش که حتماً از زبانش بهتر است، همه اینها را جمع کند و پرتقال فروش را پیدا کند...

من نمی فهمم چطور ممکن است کسی که اینقدر تلاش برای "دانستن" دارد، توان پیداکردن و دیدن یک موزه را نداشته باشد...

من نمی فهمم چطور ممکن است وقتی مسافری چیزی به دیگری می گوید، یا کاری می کند، دو دقیقه بعد خبرش به من برسد... آن هم از طریق دوستان همان مسافر!

من نمی فهمم چطور ممکن است مسافری نیمی از زمان سفرش را به تجسس در کارهای دیگران بگذراند...

من نمی فهمم چطور ممکن است مسافری صبحانه ای را که بیش از بیست نوع خوراکی و ده نوع نوشیدنی دارد و در رستورانی زیبا و با کادری مودب سرو می شود، "افتضاح" بداند...

من نمی فهمم چطور ممکن است مسافر اروپا که برای سفرش چند میلیون تومان هزینه کرده، از سالن صبحانه "قاشق و چنگال" کش برود...

من نمی فهمم چطور ممکن است کسی وارد شهرهای مقدسی مثل فلورانس و وین و پاریس و رم و زوریخ و پراگ و... بشود و دغدغه اش "کوچکی آسانسور هتلش" باشد، یا "دستگاه چای ساز اتاقش" یا...

من نمی فهمم چطور ممکن است کسی به اروپا سفر کند، اما نه کافکا را بشناسد، نه یک کتاب از پروست خوانده باشد، نه بداند موتزارت نانوا بوده یا بقال، نه...

من نمی فهمم چطور ممکن است مسافر اروپا فکر کند کلیسای "نوتردام" در هلند است و مدام بگوید چرا ما را نمی برید "روتردام" تا کلیسای معروفش را ببینیم!

من نمی فهمم.

هر قدر هم خودم را جای این مسافران می گذارم، نمی فهمم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/30ساعت 8:40 توسط ژاله ابراهیمی |

روز بیست و هشتم تور است. از پاریس به زوریخ رفتیم و از زوریخ به میلان و فلورانس... و حالا رم هستیم.

در زوریخ علاوه بر گشت شهری، قایق سواری روی دریاچه را هم تجربه کردیم. جاده های زیبای سوئیس ما را به میلان رساندند و بازدید کوتاهی داشتیم از میدان Duomo. میلان آنقدرها که فکر می کردم مدرن نبود.

به فلورانس آمدیم و در فلورانس اشکان بروج را دیدم. در زوریخ هم محمد کارگشا را دیده بودم. که دیدنشان اینجا غنیمت بزرگی بود.

و... حالا رم هستیم. فردا روز آخر سفر است و به ایران بر می گردیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/24ساعت 11:25 توسط ژاله ابراهیمی |

روز بیست و دوم سفر است. بهتر است بنویسم روز بیست و دوم «تور» است... چون سفر با تور تفاوت دارد.

پاریس هستیم. آمستردام را با شلوغی و درهم برهمی اش، با کافی شاپ های پردودش، با Red Light پرطرفدارش و با شهروندان عجیب اش، تجربه کردیم... به لاهه رفتیم و کاخ صلح آن رادیدیم. چند ساعتی در شهر زیبایی به نام Delft بودیم که زادگاه تیسین است... و بعد راهی بروکسل شدیم.

راهنمای عزیز و محترمی به نام «ژان پی یر»، با مهربانی بروکسل را به ما نشان داد. او به ما گفت که بعد از سی سال کارکردن به عنوان راهنما، ما اولین گروه ایرانی اش بوده ایم.

از بروکسل به پاریس آمدیم. سه روز در پاریس بودیم و فردا به زوریخ می رویم...

+ نوشته شده در شنبه 1390/06/19ساعت 0:47 توسط ژاله ابراهیمی |

مطالب قدیمی‌تر