یکی از توریست های آمریکایی که در تهران راهنمایش بودم، گزارش کوتاهی نوشته از تجربیاتی که در ایران داشته، خواندنش خالی از لطف نیست:

Dear Friends

We have loved Iran.  The people have simply been perhaps the friendliest we've ever met (although Myanmar might give it a run for its money).  My mother and I came here with a lot of misconceptions, and I wanted to share a few with you, along with what we have found.  I recognize this is from a very limited experience of 8 days in Iran with a guide, but hopefully you'll find this interesting

  Iran is a developing country:   Iran is not a developing world country.  It is developed.  The roads a great, the people are educated and proud.  They move freely.  The water is safe to drink and the health facilities are good.  It's isolated, but not underdeveloped.  It could be a lot more developed and amazing if were allowed to engage normally with the world

  Iran is anti-American: Nothing could be farther from the truth, at least among the people we met.  The people were warm to a person.  We were invited to homes, stopped by strangers.  All were overjoyed when they learned we were from America.  As I've written before, its among the most pro-American place I've been.  The people I met do not like their government and wish to be able to be normal citizens of the world, with travel privileges.  Granted, I'm sure there is a significant group that supports the government, but I did not meet them, with the possible exception of one family who directly benefited from tourism and the President.  Unlike others, I didn't see any anti-American murals, except at the old US embassy

  Iran is unstable/like the rest of the Middle East:  Again untrue.  Iranians a Persians, not Arabs.  They make this distinction often.  They speak Farsi, not Arabic.  They have a different and proud history.  They are not at war.  They have what appears to be a healthy and stable economy.  The are surrounded by unsavory neighbors.  They have Turkey, which is okay, but then they have Iraq, Afghanistan, Pakistan (tribal areas), Uzbekistan (ethnic cleansing), Turkmenistan (personality cult), etc.  It's amazing they are as sophisticated, stable, and developed as they are

  Iran wants Nukes: This is trickier. Many seem to wish such funds would be dedicated to other areas, such as tourism, but others certainly think they have the right to nukes, if other countries have them.  What makes them different

  Women are Repressed and Covered in Burkas:  Women in Iran, unlike in some other arab muslim countries can work, and many are professionals, doctors, professors, scientists.  They do have to wear a hijab (basically a scarf over their heads).  Some wear a chador, a black robe.  They do not wear burkas, which cover everything and the woman looks out of a mess veil.  Dress varies by city. Tehran and Shiraz are pretty forward looking and most just wear the hijab and loose clothing.  In Yazd and Isfahan, we saw more chadors, and in Qom today, that's all we saw.  I did see a road sign today that had a woman in a chador, which said, translated, "A woman in a chador is like a jewel in the middle of the shelf."  Don't let the clothing prevent you from coming to this country

  Iran is Isolated:  True.  Our driver today had heard of Michael Jackson, but never U2.  He has a tape deck.  The people of Iran have a hard time traveling to Europe or the US.  They can go to Dubai, Turkey and some other areas.  But some of this isolation has forged independence.  They are proud of the cinema and their music.  Their clothing is unique.  And they are not so isolated that they do not know what is going on in the world.  They watch CNN on cable.  (There is an Iranian counter called pressTV.).  There are lots of American products here. Customs uses Windows XP, our guide, Windows 7.  We arrived and I was pleased to see cokes in a cooler.  They have cokes, diet cokes, coke zero, gilllette razors, snickers, and lots of other things.  Only place I've ever been, however, without Tabasco.  They also may have more french cars than france. I've never seen so many Peugots (I believe they have a factory here). Renaults too, and Kias.  Mostly Peugots, though

  There is no Access to the Internet:  I thought when I came here I would be cut off.  No hotmail, no nothing.  Couldn't be farther from the truth. The service we've had is impeccable. No restrictions and no problems getting on line, even in remote areas

I guess I leave with two distinct impressions, which I've repeated several times to my mother:  1)  This is not a developing country, and 2) These people are not our enemy.  We need to further our engagement with them and dispell the myths about this country that permeate the US.  I recognize there are major, major political issues with the government we need to address, but too often I believe the entire society has been tarnished with that unsavory reputation, which is simply not true

I would highly encourage others to come and see for themselves. I'd be intersted in comparing experiences

That's it from Iran.  All the best


+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۰۵/۲۹ساعت 8:33 توسط ژاله ابراهیمی |

فرداشب به رم پرواز می کنم. پنج شب در رم هستم و بعد پاریس. در پاریس هم چهار شب می مانم. می مانیم. راهنمای یک گروه هستم. خوشحالی ام را از دیدن دوباره ی پاریس، نمی توانم پنهان کنم. این روزها درباره اش می خواندم. هرقدر بیشتر درباره اش می دانم، بیشتر مشتاق دیدنش می شوم...

امشب ماجرای "دریفوس" را می خواندم. همان افسر یهودی که در جریان شکست فرانسه از آلمان، با مدارکی ضعیف، متهم به جاسوسی شد و همه ی تقصیرات جنگ را به گردن او انداختند. اما برادر و همسرش توانستند مدارکی جمع کنند و بی گناهی او را ثابت کنند. این ماجرا باعث شد فرانسوی ها دو دسته شوند. محافظه کاران و کاتولیک های متعصب معتقد بودند برای مفاهیم والایی مثل دین، وطن و اصالت و برای اینکه آبروی فرانسه نرود، مجرم شناختن یک یهودی بهای زیادی نیست. اما روشنفکران و اصلاح طلبان عکس این فکر می کردند. آنها بی ارزش دانستن "هر" فرد، را محکوم می کردند... بالاخره پس از کشمکش های فراوان، جامعه ی فرانسه، دریفوس را تبرئه کرد و با این کار خودش را از تعصب و پدرسالاری نجات داد...

امانوئل لویناس(فیلسوف) در خاطرات مهاجرت خانواده اش از لیتوانی به فرانسه، از قول پدرش نقل می کند که: "کشوری که برای احقاق حق یک سروان یهودی حاضر است تمام مراکز قدرت خود را زیر سوال ببرد، در خور مهاجرت است."


+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۲۸ساعت 21:7 توسط ژاله ابراهیمی |

امروز راهنمای یک گروه انگلیسی بودم. یک پسر بچه ی هفت ساله هم در گروه بود. وسط تور جلو آمد و گفت: «I want to see how you look without scarf»!!!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۰۵/۲۶ساعت 22:11 توسط ژاله ابراهیمی |

رفته بودیم به دیدن نیلوفرها...

نیلوفرآبی-عکس از ژاله ابراهیمی

نیلوفرآبی-عکس از فرشاد طهمورثی


مسیر-عکس از ژاله ابراهیمی


ییلاق-عکس از فرشاد طهمورثی

قاب تصویر...

قاب تصویر-عکس از ژاله ابراهیمی

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۲۴ساعت 14:53 توسط ژاله ابراهیمی |

دیروز در سمینارهای هفتگی انجمن صنفی راهنمایان استان تهران، خانم باستان شناسی برایمان سخنرانی کردند. هم انتخاب موضوع سمینار، هم نحوه ی نگرش شان به موضوع و هم نوع اطلاعاتی که در اختیار ما گذاشتند، متفاوت و جالب بود.

چند روز پیش با دوستان راهنما صحبت می کردیم از اینکه دعوت از افرادی خارج از صنف خودمان برای ارائه بعضی سمینارها بین سمینارهای دوستان راهنما، می تواند ایده ی خوبی باشد. به عنوان مثال دعوت از پزشکی که در زمینه ی طب سنتی ایران برایمان صحبت کنند، یا یک هتلدار باسواد که اطلاعات تخصصی هتل و هتلداری را در اختیار ما قرار بدهد، یا یک خلبان یا حتی یک نقاش یا...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۲۰ساعت 9:41 توسط ژاله ابراهیمی |

وقتی به یک رستوران بد می روم، ایرادهایش را در ذهنم لیست می کنم... بعد از خودم می پرسم: «آیا "من" در کارم بهتر از گردانندگان این رستورانم؟»

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۱۸ساعت 0:50 توسط ژاله ابراهیمی |

کافه ی شبانه

این صحنه، که کافه ای است در نزدیکی خیابان استقلال، من را یاد تابلوی "کافه ی شبانه" ی ونگوگ می اندازد

این بار استانبول متفاوت بود. دوست داشتنی بود. شاید دوست داشتنی تر از هر شهری که من تا به حال دیده ام. حتی از بارسلون هم بهتر بود. گزارشی می نویسم از آنچه در استانبول برایمان اتفاق افتاد. تا مثل برگی از دفترچه ی خاطرات، باقی بماند برایم... برگی که وقتی می خوانی اش بگویی: «آن سفر...»

چه دیدیم؟

این بار در استانبول قلعه روملی را دیدیم که نزدیک تنگه ی بسفر است و دید خوبی به تنگه دارد. کاخ دلماباغچه، ایاصوفیا، چشمه ی آلمانی، جزیره ی بویوک آدا که حتما باید شب در آن ماند، کاخ توپکاپی، خیابان استقلال که ترامواسواری اش خودش یک جاذبه ی توریستی است، برج گالاتا که داخلش مراسم رقص اجرا می شود، رقص سماع که در موزه ی مطبوعات استانبول برگزار می شود و منطقه ی ارتاکوی که زیر پل بسفر است و زیباست و استانبول بی آن لطفی ندارد...

مسجد ارتاکوی

مسجد ارتاکوی

از مراکز خرید به جواهر، Clty's ،Akmerkez، Olivium سرزدیم.

تفریحات تور هم شامل سینمای سه بعدی و پارک آبی Aqua Dolphine بود.

چه خوردیم؟

در این سفر سعی کردیم انواع خوراک های ترک را بچشیم. انواع کباب ها، غذاهای محلی، شیرینی جات و بستنی های منطقه را تست کردیم.

خیابان استقلال

خیابان استقلال

چه اطلاعاتی به دست آوردم؟

- در مراکز توریستی استانبول راهنمایان خارجی، حتی اگر کارت راهنمای گردشگری کشورشان را داشته باشند، مجاز به توضیح دادن نیستند و تنها راهنمایان رسمی ترکیه که حتما باید تابعیت این کشور را داشته باشند، می توانند بناها را توضیح دهند. این قضیه برایشان خیلی جدی است و تخلف از آن، ممکن است تا دستگیری راهنما هم پیش برود. راهنمایان رسمی ترکیه، اولین کسانی هستند که به محض دیدن راهنمای کشوری دیگر در حال توضیح دادن، قضیه را به پلیس گزارش می کنند.

- اگرچه راهنمایان رسمی ترکیه نسبت به دیگر راهنماها سختگیرند، برای خودشان کار را راحت می کنند. آنها ممکن است گروه شما را با گروه های دیگر ترکیب کنند و از هر گروه دستمزد جداگانه ی کامل درخواست کنند. هر راهنما برای زمان ۳-۲ ساعت، حدود ۱۰۰ دلار دستمزد می گیرد.

- راهنمایان ترک فارسی زبان خوبی در استانبول هستند و حسابی سرشان شلوغ است. راهنمایی که همراه ما بود می گفت ۱۲۰ روز است که بی وقفه تور داشته است. البته او به چند زبان دیگر هم صحبت می کرد.

سرگرمی توریست ها در استانبول

همین وسیله ی ساده، که می شود با آن از خودت عکاسی کنی و عکس را به آدرس ایمیلت ارسال می کند، مایه ی سرگرمی و شادی و خنده ی توریست هاست در خیابان های استانبول

- استانبول شهری شب بیدار است. بسیاری از مغازه ها ۲۴ ساعته بازند و مردم در خیابان ها رفت و آمد می کنند. امن است و خطری شما را تهدید نمی کند. مثلا دیشب(حدود ساعت ۲ نیمه شب) من زنانی را دیدم که تنها در خیابان قدم می زدند.

- ترک ها چای خوبی ندارند، با اینحال به همان قناعت می کنند و واردات چای به کشورشان ممنوع است.

- درصدی از جایزه ی افراد برنده در لاتاری، به تبلیغ جاذبه های کشور ترکیه برای جذب توریست اختصاص داده می شود.

پلیس ترکیه

 پلیس های استانبول آنقدر خوش برخورد و خوش تیپ هستند که توریست ها با آنها عکس یادگاری می گیرند

حسن گل محمدی

این آقا هم آقای گل محمدی هستند، دانشجوی دکترای تاریخ دانشگاه استانبول اند و در این سفر به ما خیلی کمک کردند. پیش غذاهای خوشمزه ی ترکی را هم در این عکس می بینید

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۰۵/۱۵ساعت 22:41 توسط ژاله ابراهیمی |

آقای ستارنژاد در پست قبلی برایم نوشته اند: «ژاله جان دخترم اونها رو بیخیال تو فکر میکنی که ایران چجوریه؟!!!و چجوری باید باشه و کی میتونه اونجوریش کنه؟؟؟؟؟»

و پاسخ من:

من معتقدم که همیشه "مقایسه" می تواند درک بهتری از اشیاء و مفاهیم به ما بدهد. من فکر می کنم اگر آن زن عربستانی که سر تا پا سیاه می پوشد و حتی صورتش را می پوشاند و دامنش روی زمین کشیده می شود و ۵ بچه ی قد و نیمقد دنبال خودش می کشد و همسرش با رکابی و شلوارک دارد جلوی او راه می رود، نرود و جاهای دیگر را نبیند، هرگز فکر نمی کند که چقدر زندگی اش ظالمانه است. به همان نسبت اگر ما هم جاهای دیگر را ندیده باشیم، فکر می کنیم همه چیز طبیعی است. انواع ظلم طبیعی می شود برایمان.

اما وقتی از یک سفر خارجی برمی گردی و به محض ورودت با برخورد بد و غیرمسوولانه ی کارکنان فرودگاه مواجه می شوی، بعد با تاکسی ای که راننده اش شروع می کند به غر زدن به زمین و زمان، و اتوبانی که از حداقل استاندارها بسیار فاصله دارد، و خانه ها و شهرک های نازیبای بین راه، و ترافیک گره خورده و شهری که بیشتر شبیه یک روستای بزرگ است تا پایتخت یک کشور، آنوقت یک "شوک" به تو دست می دهد، شوکی که اگر نرفته باشی، نمی توانی تجربه اش کنی. گاهی فکر می کنم اصلاً شاید برای رسیدن به همین "شوک" است، که سفر می کنیم.

این تصویر، این تفاوت، حداقل برای من آنقدر ناامیدکننده است که نمی توانم تصور کنم از کجا باید شروع کرد. آنقدر کار برای انجام دادن هست، آنقدر فکر برای باز شدن، آنقدر نگاه برای دیگرگونه دیدن، که نمی دانم کدام را باید انتخاب کرد... اصلاً معلوم نیست که ما چه طور به اینجا رسیده ایم؟ از کجا آنقدر بی فکر و بی هویت و تنبل شده ایم؟ چطور آنقدر عقب ماندیم که دیگر امیدی به رسیدن نداریم؟

ما مثل آن قورباغه ای که در آب سرد، آرام آرام گرمش می کنند و بالاخره بدون اینکه بپرد می میرد، کم کم مرده ایم. ما حتی نتوانسته ایم بفهمیم که آب داغ است و باید کاری کرد.

مدام یک سوال در ذهنم تکرار می شود: «تحمل این مردم تا کجاست؟» اما این سوال در شرایط کنونی بی معنا به نظر می رسد، چرا که قورباغه ای که کم کم گرم شده، گرما را نمی فهمد و انتظار برای رسیدن به مرز جهش از او، انتظار پوچی است.

شاید خیلی ها فکر کنند "تو خودت خوب باش!" و این کافی است، اما من فکر می کنم دانه ی یک گیاه هرقدر هم خوب باشد، به خاکی خوب نیاز دارد و خاک کشور ما خاک خوبی نیست. خاک کشور ما، نه تنها خاک خوبی نیست، که خاکی مسموم است.

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۰۵/۱۵ساعت 19:41 توسط ژاله ابراهیمی |

استانبول پر از توریستهای جورواجور است...

دیروز در میدان تقسیم منتظر بودم. اول یک خانم اردنی کنارم نشست. تعجب می کرد از اینکه ایرانی ها باید حتما حجاب بپوشند. بعد یک خانم مراکشی آمد. او فکر می کرد ایرانی ها باید صورتشان را هم بپوشانند. بعد یک پسر افغانی سر صحبت را باز کرد... او فکر می کرد ایران مسوول اتفاقات تروریستی افغانستان است... فقط ببینید مردم دنیا ایران را چطور می بینند!

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۱۰ساعت 18:47 توسط ژاله ابراهیمی |

دیروز راهنمای یک گروه ۴۰ نفره بودم از کشورهای مختلف: از ژاپن و بنگلادش گرفته تا آمریکا و بلغارستان!

فردا راهنمای یک گروه ۱۳ نفره ی ایرانی ام. می رویم ترکیه!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۰۶ساعت 19:48 توسط ژاله ابراهیمی |

امروز با دو توریست آمریکایی گشت داشتم. یکی شان، ماتیو، مردی است حدوداً چهل ساله، او با یک زن ویتنامی که دختری ۸ ساله داشته، ازدواج کرده و امروز چهارمین سالگرد ازدواجشان بود. نکته ی جالب برای من این بود که صدبار از من خواست او را به تلفنی برسانم که سالگرد ازدوجشان را به همسرش تبریک بگوید...

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۰۵/۰۱ساعت 22:40 توسط ژاله ابراهیمی |

آبشار دوساری جیرفت

اتاقم را مرتب می کنم. عروسکی را که با سوزان یک روز در آبادان خریده بودیم، می بینم... آن روز زنده می شود برایم... شیطنتمان در بازار آبادان بعد از یک روز سخت...

ذهنم می رود به سفرهای دیگر... به نهار گران قیمتی که با مهدی صادقی در هتل عباسی اصفهان خوردیم... به اسماعیل اسمعیل نسب، که ما را به رستوران می رساند و هر کار می کنم، با ما هم غذا نمی شود... به آرش که از زور گرمای مرداد، با زیرپیراهن پاره در رستوران نشسته و هی می خندد و هی می خندد و هی می خندد... و حالا ونزوئلاست. به آزاده که با مانتوی باز در تبریز می گردد... و حالا انگلیس است. به آن صبحی که مجبور شدیم ساعت 6:00 خانه ی معلم ماکو را ترک کنیم و صبحانه را در پارک بخوریم... به فرشاد که غذا می گذارد در دهان راننده ی بندرعباسی تا ما را به قطار کرمان برساند. به آرمان که با من و باغستانی در چابهار از این اداره به آن اداره می آید تا دو قطره گازوئیل بگیریم برای ادامه ی سفرمان. به طوبا که آمده شب قبل از سفر، پیش من بخوابد و خوابمان نمی برد و هی حرف می زنیم... به عباس که همه چیز قشم را با "زاد" قاطی می کند... به آرمین و مزدک که در سرمای ماسال، بیرون کنار آتش خوابیده اند. به حسین که با قطار بعدی، خودش را در کرمان به ما می رساند... به الهام که در صندلی آخر مینی بوس، سرش را گذاشته روی پای من و خوابیده... به مرتضی که تا ما شمال و جنوبمان را پیداکنیم، کل تخت سلیمان را گشته... به مرسده و نیلوفر که گوجه ها را خرد می کنند... به جلال که در غار علیصدر، بی وقفه شعر بلندی را برایمان می خواند. به میلاد، که می گوید: "لیدر ما توئی"... به محسن که آن بالا، زیر کتیبه ی بیستون، می پرسد: "نمازخانه کجاست ژاله؟ همین الآن باید نماز بخوانم!" به نانسی، به رضا، به محمد، به سعید، به پویان، به مژده...

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۰۵/۰۱ساعت 22:24 توسط ژاله ابراهیمی |